بسم الله الرحمن الرحيم
خيلي دوست داشت براي نماز شب بلند شه.اما خوابش خيلي سنگين بود و تلاش ما بي فايده.
****
بلافاصله بعد از عقدش، دو خط موبايل خريد. براي خودش و عروس خانوم. سحر که بلند مي شديم، مي ديديم تو ايوون حجره، گوشي به دست، مشغول نجواست. يه بار ازش پرسيدم: « چرا اين موقع؟ از ترس پدر خانومه؟!»
گفت:« نه بابا! اين سيم کارت هاي اعتباري، نيمه شبا مکالماتشون رايگانه! ما هم که حرف، زياد داريم و پول شارژ، کم!»
تا سر اذان با هم حرف مي زدن.
يکي دو هفته که گذشت، چند دقيقه قبل از اذان، صحبتو تموم مي کرد و دو سه رکعتي هم نماز شب مي خوند.
زياد نگذشت که ديگه يازده تاشم پر مي کرد. شده بود نماز شب خون حرفه اي.
............................................................................................................................................
نكته : اين داستانك رو توي خشت اول ديدم ، دلم نيامد ننويسم .
نكته : كاش همه مجازها پل حقيقت مي بودند ...
نكته: مي نويسم ، مي خواهم بنويسم ، اما نمي دانم چرا نمي توانم ...
نكته: ...
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
رفته بود روي پله ي سوم ـ چهارم نردبان ايستاده بود. التماس مي كرد به پدر و مادرش كه دست او رو بگيرن و ببرند بالاي بام .
اخه پله هاي اخر نردبان خراب بود يا شكسته بود . مي ترسيد . مدام مي گفت: بابايي ببين من تا اينجا امدم ، دستمو بگير !!! ببين سه تا پله امدم دستت رو دراز كن دستم رو بگير !!! ماماني ، تو بيا ، بيا دستم رو بگير!!!
.....................................................................................................................
نكته: بالاخره دستش رو گرفتن و بردنش بالا ولي طفلي از بس ناله كرده بود نفسش رفته بود .
نكته: ما هم با خدا اين مدلي هستيم ؟ يعني براي بالا رفتن و اوج گرفتن خودمون چند قدم برمي داريم بعد دستمون رو طرفش دراز كنيم تا كمكون كنه ؟
نكته : سال نو مبارك . شرمنده دير امدم و دير تبريك گفتم . دستم به نوشتن نمي رود ...
نكته: سال جديد ، قالب جديد ، نويسنده جديد !!! چطوره؟؟؟
ياعلي
بسم الله الرحمن الرحيم .
يوم الله 22بهمن رو به همه ي دوستان عزيز صميمانه تبريک عرض مي کنم.
....به همه چيز فکر کرده بودم غير از حوزه رفتن!!! يعني اصلا تو مدش نبودم . مخصوصا با چند چشمه حرکات نامناسبي که از اقايون طلاب و روحاني در خيابان و ... ديده بودم ، تصوير ذهني مطلوبي نسبت به حوزه و قشر حوزوي نداشتم .
تا اينکه بعد از کنکور ، کمي درباره زندگي درخشان بانو امين(که درود خداوند بر روح پاکش باد) مطالعه کردم . خوندن چند کتاب اخلاقي در دوران دبيرستان هم نقش موثري در اين زمينه داشت . و همينطور يک سري سوالات اعتقادي که دبير تعليمات ديني با همه کوششي که کرد نتونست پاسخ قانع کننده اي براي من بياره و به ناچار با مطالعه يکي دو کتاب به طور موقت روي اين اتش رو خاکستر پاشيدم . اما هنوز اين سوالات توي ذهنم چرخ مي زد. و با گذشت زمان کمي در ذهنم کم رنگ شدند و زندگيم به روال عادي برگشت .
اولين جرقه وقتي زده شد که يکي از بستگان اقاي پدر که به عمرم ايشون رو زيارت نکرده بودم به منزل ما تشريف اوردند و مقداري از حوزه تعريف کردند و بنده رو براي رفتن به حوزه تشويق کردند ... البته من زياد جدي نگرفتم !!!!
گذشت تا سال بعد...اواخر بهار بود ، داشتم روزنامه جام جم رو ورق مي زدم که اطلاعيه ثبت نام حوزه هاي خواهران نظرم رو جلب کرد . و براي اولين بار فکر رفتن به حوزه به ذهنم خطور کرد ... و به طور جدي تصيمم رو گرفتم . بعد از کلي کلنجار رفتن با خودم موضوع را با اقاي پدر در ميان گذاشتم . با وجود اينکه تا نود نه درصد و نيم احتمال مي دادم که ايشون به شدت مخالفت کنند ....چون ايشون هم مثل خيلي هاي ديگه به برکت خرابکاري هاي دولت فخيمه آقاي خاتمي نسبت به قشر روحاني به شدت بدبين بودند و دل خوشي از انها نداشتند و مثل اکثريت مردم ، خرابکاري هاي اين عده رو به پاي همه روحانيون نوشته بودند .
واکنش آقاي پدر در برابر در خواست من مثل کسي بود که فرزند ارشدش امده بود براي معتاد شدن از پدرش کسب اجازه کنه !!!! با حالت دلسوزي خاص و البته با لحن آمرانه بنده رو به ادامه درس خواندن براي کنکور تشويق کردند و هشدار دادند که فکر حوزه رو از سرم بيرون کنم!!!!! من هم اين فکر و از سرم بيرون کردم....
يک ماه بعد ... که اخبار استان اعلام کرد ثبت نام حوزه الزهرا (س) تمديد شده . احتمال دادم که اين مساله شامل همه حوزه ها بشه . براي همين يک بار ديگه شانسم رو امتحان کردم و تيري در تاريکي رها کردم . اين بار با خانم مادر صحبت کردم . ايشون به دليل اينکه مرحوم پدرشون خيلي با قشر روحاني نشست و برخاست داشتند و منزلشون پاتوق خيلي از طلاب و روحانيوني بود که براي تبليغ مي رفتن همدان ، از اين مسأله خيلي استقبال کردند و به من اطمينان دادند که به صورت همه جانبه ازم حمايت کنند .
بعد از حدود يکي دو روز اصرار به اقاي پدر (شما بخوانيد مخ زني به روش فوق پيشرفته!!!!) ايشون با کراهت اجازه دادند که فقط براي اطلاع از شرايط ثبت نام يک سري به نزديک ترين (!) مدرسه علميه بزنيم .
قبل از رفتن براي محکم کاري ، با دفتر آقا تماس گرفتم و در مورد رضايت پدر در اين باره سوال کردم . در کمال ناباوري شنيدم که اذن پدر در اين مورد شرط نيست ! براي همين با اعتماد به نفس بالا همراه خانم مادر رفتيم براي ثبت نام .... اخرين روز ثبت نام بود . بالاخره ثبت نام کرديم .....
روز ازمون که رسيد مانده بودم چطور تا سازمان حج و زيارت برم که اقاي پدر ماشينش رو روشن کرد و فرمود مي رسانمت ! تا اخر ازمون هم گرسنه و تشنه زير افتاب منتظر من مانده بود ...(اقاي پدر خيلي مخلصيم)
روز افتتاحيه از راه رسيد . اول حضرت مدير صحبت کردند و يک جمله فرمودند که هنوز توي ذهنم چرخ مي زنه . ايشون بعد از صحبتهايي که در مورد فضيلت علم و طلب ان کردند فرمودند : ما راه رو به شما نشان مي دهيم . شما بايد اين مسير رو با تمام توان بدويد .... مراقب باشيد ، مبادا يک روز چشم باز کنيد ببنيد که هم مباحثه اي تان فرسنگها از شما جلو افتاده ... تمام اين چهار سال و نيم سعي کردم اين جمله رو فراموش نکنم....
از همون روزهاي اول تحقير ها و تمسخرهاي اطرافيان شروع شد . کساني که قبلا با احترام با من برخورد مي کردند حالا لحنشان تمسخر اميز و پرکنايه شده بود ... کار به جايي کشيد که گاهي خانم خواهر به خاطر توهين هايي که به من مي شد زار زار گريه مي کرد . اما من در عالم ديگري بودم . با رفتنم به حوزه فصل جديدي در زندگي ام اغاز شده بود . حس پرنده ي سبکبالي رو داشتم که تازه از قفس ازاد شده ... حس تشنه اي که تازه به اب رسيده بود . حس آدمي که در شب تاريک توي بيابان گم شده بود و بعد از مدتها سرگرداني حالا راه رو پيدا کرده . قابل وصف نبود و نيست .
حالا بعد از چهار سال و نيم ، اقاي پدر به طلبه بودن من افتخار مي کنه . براي اينکه من رو توي مباحثه ي علمي شکست بده چند دوري فروغ ابديت و فروغ ولايت رو خونده حتي دامنه مطالعاتش در مورد تاريخ ايران و اسلام به جايي رسيده که خيلي از من جلو افتاده و بايد حسابي بدوم تا به ايشون برسم .حالا کسي که به شدت منو براي کارشناسي ارشد و ادامه تحصيل تشويق مي کنه اقاي پدره !!!!
حالا از اينکه چهار سال از بهترين سالهاي عمرم رو صرف علم دين کردم به خودم مي بالم . حس يک برنده رو دارم ، که از راههاي متعدد پيش روش بهترين راه رو انتخاب کرده .
در طول اين چهار سال حتي يک بار هم از رفتن به حوزه احساس پشيماني و خسران نکردم . حتي حالا که ترم اخرم دوست دارم برگردم و دوباره از اول بخونم . از سال دوم با فکر کردن به جشن فارغ التحصيلي اشک هام از چشمم مي چيکيد و حالا شمارش معکوس اغاز شده .
اين پست رو براي ان خواهرهاي گلم نوشتم که هم توي مسنجر و هم توي کامنت ها گفته بودند که مي خواند طلبه شوند .احساس کردم دانستن بعضي مسائل براشان خيلي ضروري است . ثبت نام حوزه هاي خواهران از 13 بهمن شروع شده و تا 13 اسفند ادامه داره . کساني که هدف واقعي شان براي قدم گذاشتن در اين راه پرخطر و پرپيچ و خم الهي و خدايي است بسم الله .
يک هشدار : اگر براي گرفتن ليسانس يا مدرکي قصد رفتن به حوزه را داريد ، سخت در اشتباهيد . بهتره بجاي اينکه پنج سال از بهترين سالهاي عمرتون رو صرف درسهايي که خوندنش مشقت داره و در اخر هم پشيمان از حوزه بيرون برويد ، شانستان را در دانشگاه امتحان کنيد . درست است که اينجا هم مدرک کارشناسي و کارشناسي ارشد و ... مي دهند ولي با اعمال شاقه !!!!
در اخر هم از خواهران طلبه وب نويسم دعوت مي کنم در صورت تمايل يک پست مربوط با اين مطلب بنويسند ، که شامل مطالبي چون : چگونگي طلبه شدن ، نگرش شخصي آنها به حوزه ، فضاي حوزه ، و مطالبي که براي يک ورودي جديد لازم به نظر مي رسد، باشد .
و خداوند محرم را آفريد ....
و پيش از انكه محرم را بيافريند كربلا را آفريد ...
و پيش از انكه كربلا را بيافريند غم را آفريد ...
و پيش از انكه غم را بيافريند عشق را آفريد ....
و پيش از انكه عشق را بيافريند حسين را آفريد ...
حسين خونبهاي عشق....
.............................................................................................
? شب سوم امام (ع) بود . رفتم مسجد ، فکر هم جايش رو کرده بودم غير از اين يکي . بزرگان مسجد ما رو احضار کردند و فرمودند ، خانم فلاني شما مي توني براي فردا سخنراني داشته باشي ؟؟؟
با صدايي ارام و لحن ملتمسانه گفتم « اخه من فرداش امتحان دارم . يعني شب امتحانمه ..»
اما انگار نشنيدند . دوباره فرمودند : اشکالي نداره شما همون درسي رو که امتحان داري بيا بگو !!!
گفتم : اخه لمعه رو که نمي شه براي خانم ها گفت ...
ـ اره راست مي گي .... پس بيا تفسير يه ايه قران بگو . بيا چند تا مسأله بگو .
از اون گيرهاي سه پيچ داده بودند . و کوتاه بيا هم نبودن . جملات طوري امري ادا شدند که بالاخره بنده مجبور شدم کوتاه بياييم .
? از صبر گفتم...
از فضيلت صبر....
از اقسام و درجات صبر از ديدگاه امام (ره )
از صبر بر عبادت و معصيت(گناه)و مصيبت....
و از صبر بر فراق محبوب ...
از محبوب حسين (ع) گفتم و صبر او بر فراقش .....
از محبوب زينب (س) گفتم و صبر او بر فراقش ......
و اينکه ، و اينکه از همان هنگامي که صبر حسين(ع) بر فراق محبوبش به پايان رسيد صبر زينب(س) بر فراق محبوبش آغاز شد.....
...............................................................................................
نکته : اين اولين سخنراني يا بهتر بگم اولين تبليغ من بود . هيچ وقت فکر نمي کردم که چنين عنايتي از طرف ائمه به من بشه که اولين تبليغم رو در محرم و با نام مبارک اباعبدالله الحسين (ع) و خانم زينب کبري(س) شروع کنم. بار اول تبليغ براي هر طلبه اي در زندگي طلبگي اش خيلي مهم و به ياد ماندني است . براي من هم خيلي به ياد ماندني شد .
نکته : اين اولين پست محرم بنده است . و نشان از کم توفيقي يک عدد طلبه .
نکته : از بچه بسيجي عزيزم براي زحماتي که براي چهله کشيدند رسما تشکر و قدرداني مي کنم .
بسم الله الرحمن الرحيم
بچه تر كه بودم ، وقتي با كسي دعوام مي شد يا نارحت مي شدم ، اونقدر بد خلقي مي كردم تا اخر سر پرم به پر يكي گير مي كرد و مي زديم به تيپ هم و بعدش هم يه گريه و زاري حسابي و تخليه رواني ....
بزرگتر كه شدم ، ياد گرفتم وقتي من نارحتم ديگران گناهي ندارن كه من ناراحتي ام رو سر اونها خالي كنم . براي همين هر وقت نارحت مي شدم مي رفتم مي خوابيدم ! وقتي بيدار مي شدم همه چير حل شده بود!
بزرگتر كه شدم ، همه ناراحتي ها و غصه ها و مشكلاتم رو توي سجاده و خلوت شب با خدا حل مي كردم ...
يه كم ديگه هم كه بزرگتر شدم ، ديگه حتي اشكهاي حين مناجات هم تسكينم نمي داد ... اون وقت بود كه به او فكر مي كردم و اينكه مشكل من در برابر رنج هاي او چقدر كوچيك و بچگانس ....
اين روز ها هم دلم گرفته ... نه بد خلقي و نه خواب نه اشك نه هيچ چيز ديگه اي تسكينم نمي ده ....
دارم مي رم قم . خدا كنه روي زخمم مرحمي بذاره . خدا كنه ..