بسم رب الشهداء و صديقين
کبوترها
کبوترها
هواي پرزدن دارم...
ولي بامن نمي آيد
نمي آيد .....
دلم دردا !
ولا يقولو لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياءُ عند ربهم يرزقون ....
اين روزها خيلي حال و هواي شهدا رو داره و دل من دوباره توي سينه بيقراري ميکنه .من دوباره شاکي ام . آره شاکي! از اينکه دير متولد شدم . چرا شاکي نباشم ؟ تا حالا شده احساس يه جامونده رو داشته باشي ؟ هر وقت که ياد اونها که سفر رفتن مي افتي يه غمي توي دلت خونه مي کنه . يه غمي که هر چقدر خودتو به ظواهر و زيبايي هاي دنيا مشغول کني دست از سرت برنمي داره . دلت مي سوزه براي خودت که جاموندي ...(حالا ببين حال اونهايي که دوستهاشون جلوي چشماشون يا توي آغوششون شهيد شدن چيه ؟) دلم براي شهدا تنگ شده . هر چند طلبگي، عالم عشق و حاله اما ، بايد اعتراف کنم :
صفايي ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشيدن ، پرستو شدن
کبوترها
کبوترها ...
نگاهي زير پا
گاهي اسيران
قفس ها را
قفس ها را .....