بسم الله الرحمن الرحيم
مي شه گفت ديروز اخرين روز بود ، اخرين روزي که کلاس تشکيل مي شد . از اول تا اخرش را مي نويسم . طولانيه ... خواستي نخون !!!
با خودم قرار گذاشته بودم "خودم" رو به آخرين صبحگاه برسونم . اخرين عاشورا ، با صداي زيبا و پرطنين مهديه ...چقدر دلم تنگ شده ... آخرين صبحگاهي که به عنوان طلبه مدرسه علميه امام حسن مجتبي روحي فداه شرکت مي کردم . نشد ....
دو ساعت اول درس نداشتيم . حساب کردم ديدم به صبحگاه نمي رسم براي همين زمان حرکتم رو انداختم به ساعت هشت و نيم به بعد ...
يه سرکي به نت زدم و وبلاگ هاي دوستان رو يه نگاهي انداختم .اين رفيق شفيق دچار دپرسيسم وبلاگي شده ، خوب شد اين سيستم وب خوان پارسي بلاگ راه افتاد و گرنه اين پست اخراجي هاي 5/1 اش را از دست مي دادم . اين پستش را که خواندم، يه لحظه احساس کردم از بچه هاي مدرسه خودمان است حتي از بچه هاي کلاس خودمان حتي تر فکر کردم خود زينب است !!! آه زينب ! نديده ام اش . مي شود دو روز . امروز را هم که حساب کني... و ضربان قلب من کند ِ کند مي زند ...
ساعت هشت و نيم راه مي افتم . تا از خيابان خارج شوم از سر عادت ايت الکرسي ام را مي خوانم و به خودم فوت مي کنم تا دزد نبردم.... _ ريا هم مزه مي دهد !_
نيم ساعت قبل باران امده و زمين تر است اما مانده ام در شدت ِ بي فرهنگي ِ بقالي ِ سر ِ خيابان که دوباره به شعاع چهار پنج متري از هر طرف مغازه اش را آبپاشي مي کند ... !
سر شهرک مي ايستم منتظر تاکسي ! يا اتوبوس!!! دريغ ...! خب تا مسافر برهاي شخصي هستند غمي نيست !!! ياد حرف خانم مدير مي افتم : بچه ها تو رو خدا سوار ماشين هاي شخصي نشيد ... ياد حرف آقاي پدر مي افتم : راضي نيستم اگه با شخصي بري ...
در دلم مي گويم : اي بابا اقاي پدر شما هم اگه مثل من ديرت شده بود شخصي و غير شخصي نداشتي . يک ماشين جلوي پايم ترمز مي کند . مسير را مي گويم ، با سر اشاره مي کند سوار شو ... يک نفر جلو نشسته ، اه من مي خواستم جلو بشينم!!! خودم را به خدا مي سپارم و سوار مي شوم ... از اينکه يه نامحرم کنارم بشينه متنفرم . چيزي که تمام اين پنج سال دچارش بودم !!! تمام مسير از بس بالهاي چادرم رو محکم گرفتم ، دست راستم کرخت شده !
خب مي رسيم به ايستگاه اتوبوس!
مي ايستيم !
يکي مي آيد ولي ... اه پارک سواره ... اتوبوس مي ايد ... سوار مي شوم ... يادم نيست چي شد ... جلوي شهرک توحيد پياده مي شوم . منتظر اتوبوس بعدي ... يکي از اين سبزهاي دلاري ! مي آيد نگاه مي کنم مي بينم يک بليطي هم پشت سرش است منتظر دومي مي مانم . نزديک که مي شود مي بينم که خالي است !!! به اين مي گويند نهايت ضايع شدن !!! يعني کمکي است و مسافر سوار نمي کند . به خودم : اي گوگول! حالا بايد يک ربع ميخ شي !!! اما نزديک تر که مي شود مي گويد سوار شويم ! باران شروع مي کند به باريدن ... سوار مي شوم از همان در جلو ـ قسمت آقايان !ـ مي رم قسمت خانم ها و مي نشينم . در دلم مي گويم : ايول ! يعني الحمد لله !!!
توي ايستگاه هاي بعدي سرک مي کشم ببينم از رفقاي گرام کسي افتخار داده يا نه ؟ دريغ ! جلوي داروخانه وليعصر (عج) ايستگاه آخر ... پياده مي شوم . وسوسه مي شوم بروم سنگک بگيرم براي بچه هاي گشنه کلاس . اما با خودم : شايد زينب امده باشه و گرفته باشه ، شايد هم مريم بربري اورده باشه ! غافل از اينکه ...
پله هاي سبزپوش را بالا مي روم . طبقه سوم . وارد سالن که مي شوي دست راست . کلاس طلاب ناتوي سال پنجم !!!
استاد ياوران سر کلاس چهارم ها است . کلام دارند گويا و کنفرانس يکي از بچه ها . بايد از جلوي کلاس انها رد شوم . در کلاس بسته است . ارام در مي زنم . سميه و سميه سادات و يکي از بچه هاي ديگر دارند مباحثه مي کنند . لمعه ... بحث رهن و شرط وکالت در رهن ... سلام مي کنم ... و وسايلم را روي صندلي رديف اول مي گذارم ....از بچه ها خبري نيست ... مي روم کتابخانه ، پيش فرشته ... هنوز سلامم را کامل ندادم که شروع مي کند از کلاس ديروز بنياد و کلاسي که با اقاي ماندگاري داشتند با اب و تاب تعريف کردن و دل من را مي سوزاند ... که ديروز به جاي بنياد رفتم دانشکده الهيات ... گرم صحبتيم که صديقه مي ايد و رمان «شطرنج با ماشين قيامت» ام را پس مي دهد ... فقط مي گويد قشنگ بود و بي خوابي هاي چند شب گذشته اش را پر کرده ... بي انصاف ... سري قبل که «نيمه شبي در حله» را داده بودم بخواند خيلي خوشش امده بود .... ولي اين يکي را...
بر مي گردم سر کلاس ... هنوز از بچه ها خبري نيست ... کلاس کثيف است ... ياد حاج اقاي خوشبخت مي افتم که تميزي کلاس ما را مثال مي زد و کلي پشت اقايون صفحه مي گذاشت که شلخته اند و ... ما هم به زحمت خنده مان را کنترل مي کرديم ... دنبال جارو برقي مي گردم ... نيست ... جارو دستي هم که يکجا را تميز مي کند و بقيه جاها را کثيف ...
کلاس اخلاق عملي ساعت يازده شروع مي شود ... مي رويم طبقه دوم توي سالن .... مثل اينکه همه کلاس ها وضعشان مثل کلاس ماست . نصف سالن هم پر نشده . کلاس با يک کليپ درباره امام که خود استاد ان را ساخته شروع مي شود .
خانم نادري از من ميپرسه اهنگ اين کليپ مال شادمهره ؟!
- نمي دونم ، من فقط ياسش رو گوش دادم ...
سميه : اره جون خودت ...
- خب دهاتي اش رو هم شنيدم ، البته اون مال دوران جاهلي بود !!! خدا رو شکر که فعلا هدايتيم !!!!
استاد شروع مي کنه مووي ميکر رو يا دادن تا بچه ها خودشون هم بتونن کليپ بسازن . سرم رو به سميه نزديک مي کنم : خب کلاس اخلاق عملي هم شد کلاس کامپيوتر ! تبريک ...
استاد يک فيلم هم به نام « مغز ، اندامي خاص» آورده که اون رو هم مي ذاره . کلاس اخلاق عملي ما طي چند ماه اخير با روانشناسي و زيست شناسي تلفيق شده !!! من اين مدل کلاس اخلاق رو ترجيح مي دهم . براي مثال جلسه اول درباره نرون ها صحبت کرد و اينکه در هر بار عصبانيت تعداد زيادي از اونها مي ميرن و سلول ديگه اي هم جايگزين اونها نمي شه ! تا يک هفته جرأت عصباني شدن نداشتم!!!
يا کلاسهاي استاد شجاعي که نجوم مي گفت و آن مي شد کلاس اخلاق ! مثلا وقتي روي وايت برد کهکشان راه شيري را مي کشيد و بعد منظومه شمسي را به صورت يک نقطه در يک گوشه ان نشان مي داد و تو مي ماندي که اين کره عظيم الجثه زمين کجايش قرار مي گيرد و خود به خود خرد مي شدي !
در برابر اين دستگاه با عظمت احساس حقارت مي کردي و بعد به خودت اجازه نمي دادي که هر کاري انجام دهي . اصل کلاس اخلاق عملي اين است . استاد تذکر دادند که شنيدن اين مباحث ارزشش کمتر از شنيدن قرآن نيست . – معرفت را مي گفت ، آندراستندي که ؟!-
يه چند تا جمله به درد بخور از توي جزوه اخلاق عملي ديروزم : تعداد سينوسهاي عصبي تقريباً بيشتر از تعداد ستارگان جهان است ... مغز مينياتوري است از جهان ... تزکيه نفس اول تزکيه جسم است ، وجود من اول از جسم آفريده شده ، روز اول روحي وجود نداشت..._ روز اول خلقت نه ها !!! آندرستندي که ؟؟؟!!!_ پايه و اساس دنيا از عشق و قدرداني است ...
ساعت دوازه و خرده اي سالن طبقه چهارم ، مراسم هم داشتيم ، جلو جلو براي دهه دوم فاطميه شايد !!! ادم سر از کار سال سومي ها در نمي آره ! مهديه اخرش خوند و دعا کرد ... آخي دلم باز شد ... . خلافکارهاي سال پنجم هم تک و توک حضور داشتند ! مراسم به اذن ختم شد و نماز ... و جيم زدن بعضي ... هي !!!
کلاس بعدي روش تدريس احکام بود . به بحث امر به معروف و نهي از منکر ختم شد و استاد يه سري صحبت ها در مورد پوشش هاي نامناسب خانم ها کردند که مناسب نيست اينجا آورده شود .
ساعت دو و بيست دقيقه از مدرسه به طرف خانه حرکت کردم ...
..............................................................................
* از پست هاي بلند متنفرم !
** دلم براي ايام طلبگي تنگ مي شود ....
*** دلم براي تحويل گرفتن هاي امام حسن (ع) ، براي سلام هر صبحمان به او تنگ مي شود ...
**** ...
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
خيلي دوست داشت براي نماز شب بلند شه.اما خوابش خيلي سنگين بود و تلاش ما بي فايده.
****
بلافاصله بعد از عقدش، دو خط موبايل خريد. براي خودش و عروس خانوم. سحر که بلند مي شديم، مي ديديم تو ايوون حجره، گوشي به دست، مشغول نجواست. يه بار ازش پرسيدم: « چرا اين موقع؟ از ترس پدر خانومه؟!»
گفت:« نه بابا! اين سيم کارت هاي اعتباري، نيمه شبا مکالماتشون رايگانه! ما هم که حرف، زياد داريم و پول شارژ، کم!»
تا سر اذان با هم حرف مي زدن.
يکي دو هفته که گذشت، چند دقيقه قبل از اذان، صحبتو تموم مي کرد و دو سه رکعتي هم نماز شب مي خوند.
زياد نگذشت که ديگه يازده تاشم پر مي کرد. شده بود نماز شب خون حرفه اي.
گريه اش گرفت...
............................................
* اين داستانک رو توي خشت اول ديدم ، دلم نيامد ننويسم .
** کاش همه مجازها پل حقيقت مي بودند ...
***مي نويسم ، مي خواهم بنويسم ، اما نمي دانم چرا نمي توانم ...
**** ...
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم .
يوم الله 22بهمن رو به همه ي دوستان عزيز صميمانه تبريک عرض مي کنم.
....به همه چيز فکر کرده بودم غير از حوزه رفتن!!! يعني اصلا تو مدش نبودم . مخصوصا با چند چشمه حرکات نامناسبي که از اقايون طلاب و روحاني در خيابان و ... ديده بودم ، تصوير ذهني مطلوبي نسبت به حوزه و قشر حوزوي نداشتم .
تا اينکه بعد از کنکور ، کمي درباره زندگي درخشان بانو امين(که درود خداوند بر روح پاکش باد) مطالعه کردم . خوندن چند کتاب اخلاقي در دوران دبيرستان هم نقش موثري در اين زمينه داشت . و همينطور يک سري سوالات اعتقادي که دبير تعليمات ديني با همه کوششي که کرد نتونست پاسخ قانع کننده اي براي من بياره و به ناچار با مطالعه يکي دو کتاب به طور موقت روي اين اتش رو خاکستر پاشيدم . اما هنوز اين سوالات توي ذهنم چرخ مي زد. و با گذشت زمان کمي در ذهنم کم رنگ شدند و زندگيم به روال عادي برگشت .
اولين جرقه وقتي زده شد که يکي از بستگان اقاي پدر که به عمرم ايشون رو زيارت نکرده بودم به منزل ما تشريف اوردند و مقداري از حوزه تعريف کردند و بنده رو براي رفتن به حوزه تشويق کردند ... البته من زياد جدي نگرفتم !!!!
گذشت تا سال بعد...اواخر بهار بود ، داشتم روزنامه جام جم رو ورق مي زدم که اطلاعيه ثبت نام حوزه هاي خواهران نظرم رو جلب کرد . و براي اولين بار فکر رفتن به حوزه به ذهنم خطور کرد ... و به طور جدي تصيمم رو گرفتم . بعد از کلي کلنجار رفتن با خودم موضوع را با اقاي پدر در ميان گذاشتم . با وجود اينکه تا نود نه درصد و نيم احتمال مي دادم که ايشون به شدت مخالفت کنند ....چون ايشون هم مثل خيلي هاي ديگه به برکت خرابکاري هاي دولت فخيمه آقاي خاتمي نسبت به قشر روحاني به شدت بدبين بودند و دل خوشي از انها نداشتند و مثل اکثريت مردم ، خرابکاري هاي اين عده رو به پاي همه روحانيون نوشته بودند .
واکنش آقاي پدر در برابر در خواست من مثل کسي بود که فرزند ارشدش امده بود براي معتاد شدن از پدرش کسب اجازه کنه !!!! با حالت دلسوزي خاص و البته با لحن آمرانه بنده رو به ادامه درس خواندن براي کنکور تشويق کردند و هشدار دادند که فکر حوزه رو از سرم بيرون کنم!!!!! من هم اين فکر و از سرم بيرون کردم....
يک ماه بعد ... که اخبار استان اعلام کرد ثبت نام حوزه الزهرا (س) تمديد شده . احتمال دادم که اين مساله شامل همه حوزه ها بشه . براي همين يک بار ديگه شانسم رو امتحان کردم و تيري در تاريکي رها کردم . اين بار با خانم مادر صحبت کردم . ايشون به دليل اينکه مرحوم پدرشون خيلي با قشر روحاني نشست و برخاست داشتند و منزلشون پاتوق خيلي از طلاب و روحانيوني بود که براي تبليغ مي رفتن همدان ، از اين مسأله خيلي استقبال کردند و به من اطمينان دادند که به صورت همه جانبه ازم حمايت کنند .
بعد از حدود يکي دو روز اصرار به اقاي پدر (شما بخوانيد مخ زني به روش فوق پيشرفته!!!!) ايشون با کراهت اجازه دادند که فقط براي اطلاع از شرايط ثبت نام يک سري به نزديک ترين (!) مدرسه علميه بزنيم .
قبل از رفتن براي محکم کاري ، با دفتر آقا تماس گرفتم و در مورد رضايت پدر در اين باره سوال کردم . در کمال ناباوري شنيدم که اذن پدر در اين مورد شرط نيست ! براي همين با اعتماد به نفس بالا همراه خانم مادر رفتيم براي ثبت نام .... اخرين روز ثبت نام بود . بالاخره ثبت نام کرديم .....
روز ازمون که رسيد مانده بودم چطور تا سازمان حج و زيارت برم که اقاي پدر ماشينش رو روشن کرد و فرمود مي رسانمت ! تا اخر ازمون هم گرسنه و تشنه زير افتاب منتظر من مانده بود ...(اقاي پدر خيلي مخلصيم)
روز افتتاحيه از راه رسيد . اول حضرت مدير صحبت کردند و يک جمله فرمودند که هنوز توي ذهنم چرخ مي زنه . ايشون بعد از صحبتهايي که در مورد فضيلت علم و طلب ان کردند فرمودند : ما راه رو به شما نشان مي دهيم . شما بايد اين مسير رو با تمام توان بدويد .... مراقب باشيد ، مبادا يک روز چشم باز کنيد ببنيد که هم مباحثه اي تان فرسنگها از شما جلو افتاده ... تمام اين چهار سال و نيم سعي کردم اين جمله رو فراموش نکنم....
از همون روزهاي اول تحقير ها و تمسخرهاي اطرافيان شروع شد . کساني که قبلا با احترام با من برخورد مي کردند حالا لحنشان تمسخر اميز و پرکنايه شده بود ... کار به جايي کشيد که گاهي خانم خواهر به خاطر توهين هايي که به من مي شد زار زار گريه مي کرد . اما من در عالم ديگري بودم . با رفتنم به حوزه فصل جديدي در زندگي ام اغاز شده بود . حس پرنده ي سبکبالي رو داشتم که تازه از قفس ازاد شده ... حس تشنه اي که تازه به اب رسيده بود . حس آدمي که در شب تاريک توي بيابان گم شده بود و بعد از مدتها سرگرداني حالا راه رو پيدا کرده . قابل وصف نبود و نيست .
حالا بعد از چهار سال و نيم ، اقاي پدر به طلبه بودن من افتخار مي کنه . براي اينکه من رو توي مباحثه ي علمي شکست بده چند دوري فروغ ابديت و فروغ ولايت رو خونده حتي دامنه مطالعاتش در مورد تاريخ ايران و اسلام به جايي رسيده که خيلي از من جلو افتاده و بايد حسابي بدوم تا به ايشون برسم .حالا کسي که به شدت منو براي کارشناسي ارشد و ادامه تحصيل تشويق مي کنه اقاي پدره !!!!
حالا از اينکه چهار سال از بهترين سالهاي عمرم رو صرف علم دين کردم به خودم مي بالم . حس يک برنده رو دارم ، که از راههاي متعدد پيش روش بهترين راه رو انتخاب کرده .
در طول اين چهار سال حتي يک بار هم از رفتن به حوزه احساس پشيماني و خسران نکردم . حتي حالا که ترم اخرم دوست دارم برگردم و دوباره از اول بخونم . از سال دوم با فکر کردن به جشن فارغ التحصيلي اشک هام از چشمم مي چيکيد و حالا شمارش معکوس اغاز شده .
اين پست رو براي ان خواهرهاي گلم نوشتم که هم توي مسنجر و هم توي کامنت ها گفته بودند که مي خواند طلبه شوند .احساس کردم دانستن بعضي مسائل براشان خيلي ضروري است . ثبت نام حوزه هاي خواهران از 13 بهمن شروع شده و تا 13 اسفند ادامه داره . کساني که هدف واقعي شان براي قدم گذاشتن در اين راه پرخطر و پرپيچ و خم الهي و خدايي است بسم الله .
يک هشدار : اگر براي گرفتن ليسانس يا مدرکي قصد رفتن به حوزه را داريد ، سخت در اشتباهيد . بهتره بجاي اينکه پنج سال از بهترين سالهاي عمرتون رو صرف درسهايي که خوندنش مشقت داره و در اخر هم پشيمان از حوزه بيرون برويد ، شانستان را در دانشگاه امتحان کنيد . درست است که اينجا هم مدرک کارشناسي و کارشناسي ارشد و ... مي دهند ولي با اعمال شاقه !!!!
در اخر هم از خواهران طلبه وب نويسم دعوت مي کنم در صورت تمايل يک پست مربوط با اين مطلب بنويسند ، که شامل مطالبي چون : چگونگي طلبه شدن ، نگرش شخصي آنها به حوزه ، فضاي حوزه ، و مطالبي که براي يک ورودي جديد لازم به نظر مي رسد، باشد .
و خداوند محرم را آفريد ....
و پيش از انکه محرم را بيافريند کربلا را آفريد ...
و پيش از انکه کربلا را بيافريند غم را آفريد ...
و پيش از انکه غم را بيافريند عشق را آفريد ....
و پيش از انکه عشق را بيافريند حسين را آفريد ...
حسين خونبهاي عشق....
.............................................................................................
? شب سوم امام (ع) بود . رفتم مسجد ، فکر هم جايش رو کرده بودم غير از اين يکي . بزرگان مسجد ما رو احضار کردند و فرمودند ، خانم فلاني شما مي توني براي فردا سخنراني داشته باشي ؟؟؟
با صدايي ارام و لحن ملتمسانه گفتم « اخه من فرداش امتحان دارم . يعني شب امتحانمه ..»
اما انگار نشنيدند . دوباره فرمودند : اشکالي نداره شما همون درسي رو که امتحان داري بيا بگو !!!
گفتم : اخه لمعه رو که نمي شه براي خانم ها گفت ...
ـ اره راست مي گي .... پس بيا تفسير يه ايه قران بگو . بيا چند تا مسأله بگو .
از اون گيرهاي سه پيچ داده بودند . و کوتاه بيا هم نبودن . جملات طوري امري ادا شدند که بالاخره بنده مجبور شدم کوتاه بياييم .
? از صبر گفتم...
از فضيلت صبر....
از اقسام و درجات صبر از ديدگاه امام (ره )
از صبر بر عبادت و معصيت(گناه)و مصيبت....
و از صبر بر فراق محبوب ...
از محبوب حسين (ع) گفتم و صبر او بر فراقش .....
از محبوب زينب (س) گفتم و صبر او بر فراقش ......
و اينکه ، و اينکه از همان هنگامي که صبر حسين(ع) بر فراق محبوبش به پايان رسيد صبر زينب(س) بر فراق محبوبش آغاز شد.....
...............................................................................................
نکته : اين اولين سخنراني يا بهتر بگم اولين تبليغ من بود . هيچ وقت فکر نمي کردم که چنين عنايتي از طرف ائمه به من بشه که اولين تبليغم رو در محرم و با نام مبارک اباعبدالله الحسين (ع) و خانم زينب کبري(س) شروع کنم. بار اول تبليغ براي هر طلبه اي در زندگي طلبگي اش خيلي مهم و به ياد ماندني است . براي من هم خيلي به ياد ماندني شد .
نکته : اين اولين پست محرم بنده است . و نشان از کم توفيقي يک عدد طلبه .
نکته : از بچه بسيجي عزيزم براي زحماتي که براي چهله کشيدند رسما تشکر و قدرداني مي کنم .
¤و اما شهادت...
₪ طلبه شهيد سيد حسين علوي : در انفجار جهل و جهالت عصر اتم ، عصر تمدن طلايي تزوير که کباده کشان و پيشگويان عادل و آزاده بار ديگر طاق نصرت حقوق بشر را بر استخوانهاي شکسته و اندام قطعه قطعه شده انسانهاي آزاده و بي آزار آذين بسته اند . آنگاه سقف شب را شکافتند بدان اميد که نور را در زير ْآوارهاي سنگين سياهي و ظلمت بشکنند . اما ستاره هاي سرخ شهادت شهاب وار جوشن شب را دريدند و تا فتح کامل دروازه هاي صبح رکاب زدند و به لقاء [الله] پيوستند .
₪ طلبه شهيد کرامت الله قرباني : از يک سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند . هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود . عجب دردي! چه مي شد امروز شهيد مي شديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم . آري ياران به سوي مرگ رفتند در حالي که نگران فردا بودند....
₪ طلبه شهيد مهدي فرقاني فرد : يکي از بزرگترين نعمتهايي که خالق رحمان به من عطا کرده است، نعمت حيات بود و امروز نعمتي بس بزرگتر از آن را به من بخشيده و آن اين که مردنم را در راه خودش قرار داده است .
اما مردن نه! اين کلمه اي نيست که بتواند آن نعمت را وصف کند . بايد همان اصطلاحي که خودش گفته را به کار برم . بله! شهادت . اين راهي است که مرا از مردن نجات مي دهد . پس چه نعمتي بزرگتر از اين؟ الحمدلله! الحمدلله!
₪ طلبه شهيد محسن عرب بهشتي : حاضرم به لفظ جلاله خداوند بزرگ قسم بخورم که لحظه اي شيرين تر از آن لحظه اي که ترکش و تيرهاي دشمن انقلاب و رهبر ، بدنم را پاره پاره کند و سوراخ سوراخ کند و روحم را از کالبد جسمانيم خارج کند سراغ ندارم .
اين آرزوي ديرينه که چيزي حدود هفت هشت سال است که دنبال آن هستم و چه جاها که براي رسيدن به آن قدم نگذاشتم . از بيابانهاي گرم و سوزان جنوب گرفته تا کوههاي سر به فلک کشيده و سوزناک غرب ، يعني همان شهادت ...
₪ طلبه شهيد مجتبي سبوحي : کسي که مي خواهد پي به معراج واقعي ببرد و واقعيت عرفان را درک کند ، بايد دل از دنيا و مافيهاي آن برکند و دنيا را طلاق دهد و در تمام امور تنها خدا را در نظر بگيرد و آماده براي مرگ باشد . شهادت معراج الهي است که توفيق آن براي هر کسي ممکن نيست .
₪طلبه شهيد ناصر فلاحي : من اين مرگ را از عسل بر وجودم گواراتر مي دانم . خدايا از تو خواستارم که اگر شهادت را نصيبم کردي فقط به خاطر رضاي ذات اقدست باشد!
₪ طلبه شهيد سيد علي کاظمي : شهادت نور است و ديدار خدا نور علي نور است . الان در بهشت باز است و به آساني مي توان رفت ... اين شهيدان بودند که گشاينده در بهشت بودند ....اين در گشاده را باز نگه داريد!
₪ طلبه شهيد سياووش کنشلو : شهيدان انوار مقدس تاريکي هاي دنيا هستند . شهيدان ابدان مطهر خاکهاي جهانند . شهيدان سفيه نجات براي انسانهاي رو به زوالند . شهيدان کمال انسانهاي محرومند و شهيدان گل سر سبد امت رسول الله هستند .
₪ طلبه شهيد محمد خونجگري : همگي خواهيم مرد و هر نفسي مزه مرگ را خواهد چشيد . کل نفس ذائقة الموت و هر فردي به پاداش اعمال خود مي رسد . پس حال که مرگ حتمي و قطعي است چرا مرگي را انتخاب نکنيم که آبستن زندگي جاوداني ما باشد ....
¤سروده
₪ چه خوش است جان خود را بدهم براي يارم
چه خوش است لحظه اي را که رود سرم به دارم
چه خوش است آن دمي را به ره تو همچو ياري
بدنم به روي خاک و سر من فتد کنارم
چه خوش است به راه ياران سر و تن فدا نمودن
به خيال ديدن يار همه شب در انتظارم
طلبه شهيد حميد حسن زاده
¤حرف آخر...
طلبه شهيد عباس شمس درخشان: باري ، ما شهدا اين راه صد ساله را بر حسب سعادتي که از سوي پروردگارمان نصيبمان شد در يک شب بلکه کمتر پيموديم . اما بار سنگين و گران براي کساني بود که از دو راه «و منهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر » راه دوم را که بسيار سخت نيز مي باشد انتخاب کردند . همان ايشانند که اگر در کوره حوادث پايدار و استوار بمانند يقيناً مقامشان از شهدا برتر است و خوشا به حالشان!
طلبه شهيد احمد مفيد: اين مکتب آنقدر پرارزش است که همه اگر فداي آن بشويم ، حا دارد .
¤دعاي آخر...
بسم رب الشهدا و الصديقين
¤مناجات طلاب شهيد ...
₪ طلبه شهيد محمود رضا استاد آقانظري: خدايا من از روشني روز فرار کردم و به سياهي شب پناه آوردم . به اين اميد که در پناه تو باشم و با تو درد دل کنم . مرا از تاريکي چه باک و ترس که سياهي را درون سينه ام دارم و در تاريکي شب مي نشينم که در تاريکي ، سياهي قلبم را پاک کني !
₪ طلبه شهيد حسين بهرامي: خدايا! بارالها! من ضعيفم و ناتوان . دوست دارم چشمهاي من را دشمن در اوج دردش از حدقه در بُستان در آورد و دستهايم را در تنگه چزابه قطع کند . پاهايم را در خونين شهر از بدن جدا سازد و قلبم را در سوسنگرد آماج رگبارهايش کند و سرم را در شلمچه از تن جدا نمايد تا در کمال فشار و آزار، دشمنان مکتبم ببينند گرچه چشمها و دستها و پاها و قلب و سينه و سرم را از تن من گرفته اند اما از گرفتن يک چيز وامانده اند و آن ايمان و هدف متعالي من است که عشق به شهادت و عشق به امام و اسلام است.
₪طلبه شهيد علي مهراني: خداا من که داراي بال نيستم خودت با آن درياي رحمت بيکران مرا داراي بال پرواز کن!
₪ طلبه شهيد محسن چاردولي : خدايا! قلبم براي آن زماني مي تپد که به تو رسيده باشد !
₪ طلبه شهيد مهدي خاتمي
بار خدايا! مرا ببخش...
از اين که عبادت تو در نظرم شيرين نبود ...
از اين که رضاي تو را در اعمالم در نظر نگرفتم ....
از اين که در نماز خاشع نبودم ...
از اين که از ميدان جهاد مردود برگشتم ...
از اين که همه گناهان را در حالي که تو شاهدم بودي انجام دادم....
₪ طلبه شهيد مجيد زمردکار
الهي گرفتار آن دردم که تو داوي آني؛ بنده آنم که تو سزاوار آني !
الهي اگر مستم و اگر ديوانه ام از منعمان اين آستانم . آشنايي با خود ده که از کائنات بيگانه ام !
الهي گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان نشاندي!...
الهي دلي ده که در کار تو جان بازيم و جاني ده که کار آن جهان بسازيم !
الهي نفسي ده که حلقه بندگي تو گوش کند و جاني ده که زهر حکمت تو نوش کند!
الهي دانايي ده که در راه نيفتم و بينايي ده که در چاه نيفتم!
الهي ديده اي ده که جز تماشاي ربوبيت نکند و دلي ده که غير از مهر عبوديت نکند !
الهي پايي ده که با آن کوي مهر تو پويم که با آن شکر والاي تو کنم !
₪ طلبه شهيد مجتبي سرو : خدايا تو شاهدي که ... به هواي رسيدن به کويت پر و بال مي زنيم !
₪ طلبه شهيد حميد (عميد ) عبدوس : خدايا ! با آن همه گناهي که کردم ، اما بسيار اميدوارم . فکر مي کنم که تو به من عشق مي ورزي . در صورتي که من حرفاً به تو عشق مي ورزم ولي در عمل کوتاهي مي کنم.
₪ طلبه شهيد عباس عربي: بارالها .... با نثار خونم آنچه عزيز مي داني به تو هديه مي کنم . خدايا اگر از جان بالاتر داشتم بر تو هديه مي کردم ولي چه سود که از جانم بالاتر ندارم . خدا اين جان ناقابل را پذيرا باش...
₪ طلبه شهيد يوسف شاکري چهارواداري : خدايا دنيا برايم چون زندان است و در اين زندان بسيار شکنجه مي شوم . خدايا از اين ظلمت و زندان نجاتم ده و نور خودت را در قلبم روشن کن تا ببينم تو را با چشم دلم و به سويت بشتابم .
بسم رب الشهدا و الصديقين
¤لحظات آخر ...
... و اکنون پدر و مادر عزيز و گرامي ام چند لحظه بيشتر باقي نمانده که به عهدي که اولين بار با خدا بسته بودم وفا کنم .همانطور که اين کار را شروع کردم ، جان خود را در رضايت او قرار دادم و از تمام زندگي ام چشم پوشيدم ...البته همه اين ها خود نعمت است .(1)
گويي ايمان دارم که آن لحظه خواهد رسيد . من ناگهان بالهاي شکسته ام را تکاني خواهم داد و باز خواهم کرد و پرواز خواهم کرد . اگر او پايين نيايد و اگر او در کنارم ننشيند من به سوي او خواهم رفت .
اکنون سنگريزه ها را برداشته ام و دانه دانه به درون رود مي اندازم تا آب با خود ببرد و اين همان سياهي هاي وجود و آن لکه هاي نشسته بر روي قلبم است .(2)
اکنون که هر لحظه مرگ را احساس مي کنم از نياموختن ها ، از عبرت نگرفتن ها ، از تنبلي و سستي کردن ها و وقت گذراني ها و هزاران کردني هاي باطل در عذابم و احساس درد مي کنم و شما را نسبت به آن هشدار مي دهم .
اينک که هر لحظه انتظار نشستن گلوله داغي يا ترکشي را بر قلبم مي کشم از ناآگاهي تمام مردم مستضعف جهان که ناآگاهي شان موجب بردگي و بندگي آنها شده است ، سخت در عذاب و دردم .(3)
[خدايا] تا لحظاتي ديگر مي خواهي اولياي خاص خود را از اين دار فاني هجرت بدهي . اين عزيزان چه شور و شوقي و چه عشقي بر سر دارند . تو را به خاطر اين عزيزان ، عنايتي هم به حال من عاصي بکن!
اما آرزو دارم که به اين سادگي اين امانت را تحويل تو ندهم ، چون که آن طور که بايد در اين دنيا از اين امانت در راهت استفاده نکردم . بر اثر غفلت اين امانت را آلوده کردم . به اختيار خود گذاشتم . به دنبال لذائذ رفتم و خوارم کرد و از قافله عقبم گذاشت . آرزو دارم که هنگام شهادت بدنم به اندازه گناهاني که کرده و معاصي که مرتکب شده ام قطعه قطعه شود تا شايد کفاره گناهانم باشد ! (4)
¤مسئوليت ما ... مسئوليت ما مسئوليت تاريخ است . ما از سرنگوني نمي هراسيم ، بلکه از انحراف مي ترسيم .(5) مسئوليت شما در قبال اين انقلاب زياد است . بزرگترها انقلاب را به ثمر رساندند و حالا نوبت به شما رسيده است که خودتان را مواظف بدانيد و دين خودتان را به اين انقلاب ادا کنيد. (6)
عزيزانم نسبت به سرنوشت اسلام عزيز بي تفاوت و کم کار نباشيد . بلکه با تمام قدرت مسائل جاري را که در مملکت صورت مي پذيرد ، زير نظر داشته باشيد و عملا خود را در بطن مسائل قرار دهيد .(7) تلاش و سعي تان بر وحدت کلمه ، همان امري که حضرت امام بر آن تکيه دارند باشد . از مواضع اختلاف دوري گزينيد ، به ريسمان الهي که سبب وحدت و اتفاق است چنگ زنيد و در هر مجلسي و محفلي که برپاييش باعث شوکت و عظمت اسلام است ، حضور آگاهانه داشته باشيد .(8)
توجه داشته باشيد که معيارتان در انتخاب مسئولين ، تقوي و قدرت و اخلاص اشخاص باشد. نه ميزان وابستگي آنها به گروه يا طرز فکر شما . (9)
پي نوشت :
_____________________________
(1) طلبه شهيد غلامرضا جانفزا
(2) طلبه شهيد محمد اوشني
(3) طلبه شهيد علي اصغر کابلي
(4) طلبه شهيد وهب ارجيني
(5) طلبه شهيد غلامعلي پيچک
(6) طلبه شهيد سيد محمد باقري
(7) طلبه شهيد سيد جعفر سجادي
(8) طلبه شهيد جواد کريمي دوزجي
(9) طلبه شهيد حسين طباخي
بسم رب الشهدا و الصديقي
سلام بر آنان که تا کشف حقيقت تفقه به پيش تاختند و براي قوم و ملت خود منذران صادقي شدند که بند بند حديث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پيکرشان گواهي کرده است .... آنان [که] از عطاياي حضرت حق در ميهماني خلوص و تقرب جز عطيه شهادت نخواسته اند . (امام خميني ره ) (1)
طلبه شهيد سيد مسعود اسماعيلي : هر چند که خود به وصيت نامه شهدا عمل نکردم چون اگر عمل مي کردم وضعم خيلي بهتر از اين بود ولي شما به کلمات آخر شهدا خوب گوش کنيد . زيرا که راه سعادت راهي است که شهدا انتخاب کرده اند .(2)
¤به نام آنکه ...
₪ به نام آنکه همه چيز از اوست . به نام آن که از همه چيز آگاه است . به نام آن که مرا از رگ گردن نزديکتر است. به نام آن که عاشق مي شود عاشقش را ...(3)
¤اول سلام!
₪ با عرض سلام به محضر حضرت معشوق ، کسي که عمر و جانم را فداي او کردم ولي باز هم از عهده شکرش برنيامدم و با سلام و درود خدمت سبب خلقت حضرت حجت ابن الحسن العسکري صلوات الله عليه ، کسي که يک عمر براي ديدن رخ او اشک ريختم .
پدرم سلام عليک ! سلام مي کنم بر صبر شما ... و سلام بر آن بوسه هايي که هنگام خداحافظي بر زير گلوي من کرديد ....(4)
¤جايي که من مي روم ...
₪ مامان جان ! آن جا که مي روم جاي تو خالي است ... به من وعده چنين داده اند و من خود نمي دانم کجا مي روم ولي به من وعده جنتي خوش داده اند . اگر مادرها بدانند بچه ها کجا مي روند هيچ براي آنها گريه نمي کنند ، بلکه جشن مي گيريند ... (5 )مادرم خيال نکن که من رفته ام و ديگر وجود ندارم . نه اين طور نيست . به خدا قسم از آن لحظه اي که در دنيا بوديم جايمان بهتر و زيباتر است !(6) پدر عزيزم خودت مي داني که جايي مي روم که ملکوتش نامند. به جايي مي روم که بهشتش نامند . زندگي (در) ذلت را هرگز قبول نخواهم کرد . مرگ سرخ و شهادت را بر آن ترجيح مي دهم .(7)
¤شکر
₪ خدايا تو را شکر مي کنم که عشق خودت را در دلم قرار دادي و عشق به دنيا را از دلم رهانيدي. به عشق تو بود که به زينتهاي دنيا پشت کردم و فقط رضاي تو را در نظر گرفتم. (8) خدايا شکر تو را که مرا از خاک آلوده شهر به ديار مقدس شهيدان کشاندي و توفيق تقرب عطا نمودي . هر چند از عهده شکرش بيرون نمي آيم . خدايا از گذشته هاي ذلت بار و سياهم بگذر . اخلاص در عمل و ترک معصيت را به من عطا کن تا از آنها باشم که هيچ غير تو نبينند و هيچ غير تو نگويند و عمل نکنند . (9)خدايا صدهزار بار تو را شکر که ما را به ميدان نبرد آوردي و ما را در اين جاي با شکوه کُشتي و پروازمان دادي.(10)
¤و ...امام(ره)
₪ پدر و مادرم ، اگر ناراحت نمي شويد مي خواهم حقيقتي را با شما در ميان بگذارم و همين حالا که در حال نوشتن وصيت نامه هستم به ذهنم رسيد . و آن اين که پدر و مادرم ، اين را بدانيد که شما همانند چشمان من در زندگي بوديد و امام همانند قلب. پس بدون چشم زندگي ممکن است ولي بدون قلب غير ممکن . پس داشتن قلب را بر چشم ترجيح دادم و به نداي حسين زمان لبيک گفتم .(11) بر کنار تابوت من عکس امام را بزنيد و در کنار آن عکس نالايق و کوچک مرا بزنيد تا مردم بدانند که اين شهيد پيرو ولايت فقيه بوده .(12)
¤ و اين پيکر خاکي من ...
₪ اصلا فکر ما را نکنيد که چه بر سر اين پيکر آوردند . اين پيکر مهم نيست . روح مهم است که چه به دست آورد . جسم هر طور که جان دهد بايد بپوسد ولي روح ها هستند که ارزش دارند . اين جسم را فدا مي کنم تا روحم به لقاءالله برسد و با ائمه محشور شود . (13) جنازه مرا بر روي مين ها بيندازيد تا منافقين فکر نکنند ما در راه خدا از جنازه مان دريغ داريم . (14)
....و در اخر بگويم اي ادامه دهندگان راه شهدا ، هنگامي که بر سر جنازه ام آمديد اگر دهانم باز بود ، نبنديد تا نداي الله اکبرم کاخ ستمگران را متزلزل سازد و اگر مشتهايم باز بود ببنديد تا با مشتهاي گره کرده ام کاخ مستکبران را فروريزم . (15)
پي نوشت:
_______________________________
(1)پيام امام خميني پيرامون نقش روحانيون در انقلاب و دفاع مقدس
(2) وصيت نامه شهيد .
(3) طلبه شهيد اسماعيل شفيعي
(4) طلبه شهيد محسن آقاخاني
(5) طلبه شهيد محسن حسني
(6) طلبه شهيد سيد حسن شاهچراغ
(7) طلبه شهيد يوسف رائيجي
(8) طلبه شهيد محمد علي شرف الدين
(9) طلبه شهيد حسن رامه اي
(10) طلبه شهيد شهاب الدين ادريس آبادي
(11) طلبه شهيد محمد رضا علي زاده برمي
(12) طلبه شهيد حسين بهرامي
(13) طلبه شهيد علي فردوسي
(14) طلبه شهيد غلامعلي پيچک
(15) طلبه شهيد حسن صرفي
بسم الله الرحمن الرحيم
امروز سر اذان ظهر کلي مادرم رو آزار دادم تا بتونم تفس توي اين کره ي خاکي رو تجربه کنم . مادر جان معذرت . تلاش خودخواهانه منو ببخش .
يه عزيزي مي گفت:« تولد» مسأله ساده اي نيست . کار اساني نيست . همانطوري که يه مادر سختي مي کشه ، نوزاد هم خيلي اذيت مي کشه و شايد رنجي رو که نوزاد متحمل ميشه خيلي بزرگتر از رنج مادر باشه . اخه اون خيلي ناتوان تر و کوچيک تر از اونه که اماده ي درد و رنج باشه ولي اونهايي که واقعا تحملش رو دارن مي تونن طعم زندگي رو بچشن .
مي دوني چرا يه نوزاد موقع تولدش گريه مي کنه ؟ چون وارد دنياي پرگناهي شده ؟ اره ! اينم تعبير جالبيه ! ولي ، دليل واقعيش اينه که گريه ، واکنش او به فشار و سختي اي هستش که تحمل کرده . شايد احساس مي کنه از تحملش خارجه .
اين دنيا پيچيده شده در سختي هاست . حتي براي ورود به اين دنيا هم بايد سختي و امتحاني مثل تولد رو پشت سر گذاشت . اگر از پس آن بر آمد استحقاق اين رو پيدا مي کنه که به شهر رنج ها ـ دنيا ـ قدم بذاره . يه نوزاد مثل يه قهرمان با مرگ مي جنگه . مرگي که هر لحظه ممکنه اون رو از صفحه هستي براي هميشه حذفش کنه .گريه هاي بعد تولد هم گريه ي يه قهرمانه پيروزه ! که پيروزيش رو به زحمت به دست اورده و اين پيروزي براي خودش هم باور نکردنيه ! به زحمت مي تونه باور مي کنه واقعا موفق شده !
بعد از اون هم با رشد جسم و عقل ، مشکلاتش هم بزرگ تر و پيچيده تر ميشه . اگه اون ادم کوچولو اينو يادش باشه که از پس مسأله بزرگي مثل تولد بر اومده ، ديگه با مشکلات کوچيک و بزرگي که توي زندگي براش پيش مياد خودش رو نمي بازه . احساس ناتواني نمي کنه و کلماتي مثل: « نمي تونم ـ تحمل ندارم ـ صبرم تمام شده ـ ديگه جانم به گلو گاهم رسيده ـ و... » رو از فرهنگ لغاتش حذف ميکنه . و به جاش مي نويسه : « خدايا چون مي بيني صبر مي کنم ـ خدايا چون با مني مردونه مي ايستم ـ چون دست تو با منه ، چون تو حامي مني قهرمانانه مي جنگم .... » درسته روزهاي سختي براي همه ادما پيش مياد ولي اگه اونها لحظه تولدشون رو به ياد بيارن که خدا با چشم هاي نگران مراقبشون بود . در تمام طول زندگي هم مهربانانه حمايتشون کرده ، ديگه چيزي به نام نااميدي و افسردگي و دپرسينگ بعد از شکست و ... معني نخواهد داشت .
پس بيايم به خاطر شجاعتي که موقع ورود به دنيا به خرج داديم ، توي اين دنيا هميشه شجاع باشيم .
اين پست رو براي الهه عزيزم نوشتم ، که مي دونم اين روزها به سختي دلش گرفته .
.................................................................................................................................................
ثبت نام براي چهله دعاي عهد :
بعد از مشورتي که با دوستان عزيز داشتيم ، تصميم گرفتيم به جاي چهله مناجات حضرت امير براي يک چهله دعاي عهد ديگه ثبت نام کنيم .
دليلش اينه که : يه عده از دوستان ، دير ليست چهله رو گرفتن و يه عده اي هم کلا از چهله جا موندن . از طرفي دقيقا از اخرين روز چهله حاضر تا نيمه شعبان 40 روز فاصله است . بهتر ديديم براي اين که چلهه مون با اين مناسبت همخواني داشته باشه دوباره چهله دعاي عهد رو راه بياندازيم . تا هم دوستان ديگه استفاده کنند و هم دوستاني که جامونده بودند فرصت دوباره اي داشته باشن . زمان چهله مناجات حضرت امير (ع) هم به زودي به دوستان اعلام مي شه .
براي کسب اطلاعات بيشتر به اينجا و اينجا و اينجا و اينجا مراجعه کنيد
دوستاني که ثبت نام مي کنند روز 28 تير براي گرفتن ليست مراجعه کنند
بسم الله الرحمن الرحيم.
ساعت استراحت بين دو کلاس بود يا استاد نيامده بود فکر کنم ، با هم مباحثه اي ها کلاس رو گذاشته بوديم روي سرمان .... مثل هميشه ... ، مشغول رد و بدل کردن جک و اس ام اس هاي دست اول بوديم ....
هاجر که رديف اخر نشسته بود با حالت عجيبي گفت : بچه ها امروز حال عجيبي دارين ! چي شده به شما؟...
همه با حيرت چشم دوختيم به دهن او که ببينيم چي ميگه ؟ بعد از يک غيبت طولاني ، اول اين هفته تازه امده بود سر کلاس ...
هر چه فکر کردم ديدم حال ما عوض نشده ، مثل هميشه اوضاعمان خرابه !!!
گفتيم : چطور مگه ؟
ـ شماها چرا اينقدر خوشحالين ؟ مگه خبر ندارين برادرِ ِ خانم نادري فوت کرده ؟
مخم ، بهتر بگم تمام سرم صوت يا شايد هم تير کشيد ... باورم نمي شد ... يعني اصلاً ...
ان بنده خدا چند ماه قبل ، شايد يکي دو ماه قبل بود که پيوند کليه زده بود ...
ـ راست مي گي ؟ کِي؟
ـ روز چهارم عيد ....
ـ واي ...يا حسين (ع) ...
همه مان همين طور هاج و واج مانده بوديم...
ـ جدي مي گي ؟
اصلا باورم نمي شد... اصلا ً
يک چيزي کانّه يک تير توي قلبم فرو رفت ...
... قرار گذاشتيم فرداي ان روز که نه پس فردايش ، بعد از کلاس سري به اين دوستمان بزنيم ....
... احوال حسين – پسرش- را پرسيدم . گفت : هنوز از مدرسه نيامده ... حسابي روحيه اش را از دست داده ...
عکس برادرش را گذاشته بود بالاي شومينه . عکس طلبه زياد ديده بودم اما اين يکي انگار ، انگار واقعاً برادر خودم بود ...
گفت : امامه اش رو آورده بودم ، گذاشته بودم بالاي بوفه . همسرم برداشته تا من نبينم .
يک لحظه به خودم آمدم متوجه شدم ، بغل دستي هايم ، سميه سادات و هاجر زده اند زير گريه و چه اشکي مي ريزند ...
او از برادرش مي گفت و گريه ي بچه ها شديدتر مي شد ...
بلند شدم هاجر را بردم تا ابي به صورتش بزند . هنوز کيفش روي دوشش بود. چه اشکي مي ريخت . بردمش نشست روي پله هاي راهرو و گفت : برو ...
سرم را چسباندم به سرش و گفتم : ما امديم که دلداري بديم . وقتي تو گريه مي کني خانم نادري هم حالش خراب مي شه . پاشو صورتت رو اب بزن بريم پيش بچه ها ... قربون دل نازکت برم ...
خودش هم سرش را بغل کرده بود ... باصداي خفه اي گفت : نه !
سرش را بلند کرد و ادامه داد : تو خودت برادر داري ، من هم برادر دارم . من مي فهمم چي مي کشه ...
با خودم فکر کردم ، نه ! من اصلاً نمي فهمم... چون برادر نه برادر من طلبه است نه اينکه همچين بلايي به سرم امده ... خدايا پناه بر تو ...
کار به جايي رسيد که خود رفيقمان امد اين بچه را ساکت کنه . توي راهرو با يکي ديگه از بچه ها نشسته بود کنارش ، رفتم و به ديوار تکيه دادم . باز هم داشت از برادرش مي گفت ، از اينکه مدتها دياليز مي شده ، از اينکه يک مدتي از رگ گردنش دياليزش کردند و يک دستش را هم رگ مصنوعي کار گذاشتند ، از اينکه با همان حال خرابش روز عرفه دعاي عرفه را تا اخر خوانده بود و گفته بود شايد سال ديگه نباشم...
سنش رو پرسيدم ...
ـ 27 سالش بود ...
ـ کدوم مدرسه درس مي خوند ، حوزه اش کجا بود ، قم بود ؟
ـ نه توي شهر خودمون ـ اردبيل ـ ، حوزه حضرت علي اکبر (ع)، دوستاش حالشون از ما هم خراب تر بود .
ـ پايه چند بود ؟
ـ پايه نه ...
ـ کي فوت کرده ؟
ـ روز چهارم عيد ، يعني فرداي روز تولدش ـ فرداي بيست و هشت سالگي ...
... رفتن چقدر نزديکه ! اما من و تو توي ساحل ارام بي خيالي ، زير افتاب بي قيدي لم داديم و اصلا فکر نمي کنيم که سونامي مرگ داره با شتاب به طرف ساحل مياد ....