بسم الله الرحمن الرحيم
... چند وقت پيش بود به گمانم . نشسته بودم و داشتم کتابي را ورق مي زدم ، مطمئناً درس نمي خواندم!!! سنگيني نگاهش را حس کردم . سرم را بلند کردم و نگاهش کردم ... مثل هميشه بي اختيار لبخند هم زدم ... انگار که منتظر باشد بدون مقدمه گفت :« کي رو از همه بيشتر دوست داري ؟ يعني بين آدمهاي دنيا کيه که از همه بيشتر دوستش داشته باشي؟» سوال غير منتظره اي بود ... اما همه ي ذهنم و قلبم را کاويدم .... ديدم ديگر غير از او توي دنيا کسي برايم نمانده که بخواهم دوستش داشته باشم ... سرش که درد بگيرد من هم رو به قبله مي شوم ...! کمي که احساس نارحتي کند ، همه نماز هاي من با نماز احتياط و سجده سهو وصله پينه مي شود ...! اگر بدتر از ان شود ، همه نوشته هاي من ناخودآگاه مملو از غلط هاي املايي مي شود ...! خجالت کشديدم به او و خودم دروغ بگويم ... حساب دل نازکش را هم کردم ...
کمي با تأني گفتم : تو را !
مثل کسي که ترسيده باشد با هيجان گفت :« نه ! خدا نکنه !!!»
انگار يک پارچ آب يخ ريختند روي سرم ! با اضطراب خاصي پرسيدم : چرا؟
گفت :« مگر اون حديث پيامبر رو نشنيده اي که اگر کسي هر چيزي رو دوست داشته باشه روز قيامت با اون محشور مي شه ... حتي يک سنگر ريزه رو ... تو نبايد منو دوست داشته باشي ... عاقبتت خراب مي شه...»
دهانم خشک شد ... باورم نمي شد ، براي عاقبت به خيري ام (مثلا!) نمي خواست دوستش داشته باشم ...
آخر عاقبت من جداي از تو چطور به خير خواهد شد مادر!!!
تک ستاره آفتاب سان زندگي ام ، بر من بتاب ... شايد قنديل هاي يخ قلبِ بي محبتم آب شود ... روزت هم مبارک ... اميدوارم با من که نه _من که لايق نيستم _ با مادر هستي محشور شوي ... .
.................................................
* گلي که زيباست گله ياسه ... ميلادش مبارک ...
** توي حوزه هيچ چيز يادمان نداده باشند ، يادمان دادن که پاي مادر را بايد بوسيد...
*** تو هم دوست داري بهشت را ببوسي ، همه بهشت را ... خوش به حالت .
****قدر زن بودنت را بدان ... زن هم مي تواند در آستان خدا زانو بزند و هم صحبت لاهوتيان باشد و هم مثل يک دستمال کاغذي چرک هر شب در دست يک حيوان باشد ... زن بودنت را پاس بدار ... (مطمئناً مخاطب اين خط آقايان نبودند!!!)
*****عاقلانه نوشتيم اين پست را انگار... .
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
ممنون که جواب نامه هايم را دادي ... هرچند يک نيم خط نشد ولي باز هم غنيمتي بود . اين نامه اخر است ... هرچند تا اخر امتحانات مانده ... مي داني که اخر امتحانات من ختم مي شود به آن دنيا! حرفي براي گفتن ندارم ... گفتني ها را در اولين ملاقاتمان خواهم گفت ... فقط مي خواهم از خواب چند شب پيشم برايت بگويم ... همان شب که بعضي ها با کلوخ نامردي شيشه دلم را شکاندند... نه بهتر بگويم خانه دلم را آتش زدند ...
... خانه دلم آتش گرفته ... مي روم ببينم چه بلايي به سرش آمده ... آسمان بالاي خانه ام مملو از ابرهاي سياه متراکم است ... خانه را از دور مي بينم ... نزديک که مي شوم مي بينم سوخته ، کاملا سوخته ! آنقدر سوخته که ديگر چيزي براي سوختن ندارد ... آتشش خاموش شده اما هنوز دود سياهي از پنجره هايش بيرون مي زند ... مي خواهم بدوم به سويش که يک جسم لطيف را زير پايم حس مي کنم ... نگاه که مي کنم ، يک "گنجشک کوچک" مرده است ! سرم را بلند مي کنم به اطراف نگاهي مي اندازم ... دور تا دور خانه پر از "گنجشک هاي کوچک" مرده است ... از بين نوکشان هم خون آمده ... گويا انها هم مثل من سيلي سختي از دهر خورده اند ... ياد تو مي افتم نفس نفس مي زنم ... اشک مي ريزم ... مي دوم به سوي خانه اخر آنجا يک يادگاري ارزشمند از تو را در بهترين جايش نگاه مي داشتم ... در خانه نيم سوخته است ... مي خواهم بازش کنم دستم مي سوزد ولي خودش با تلنگر کوچکي به داخل خانه غش مي کند ... داخل خانه سياه شده ، همه چيز سوخته ... کف خانه مملو از نيم سوخته ها و خاکستر هاي سياه است ... در گوشه و کنار از ميان خاکستر ها شعله هاي بي رمقي زبانه مي کشد ... قلبم با سرعت هرچه تمام تر ميزند ... مثل "گنجشک کوچکي" که خودش را به در و ديوار قفس مي کوبد ... همه جا را مضطربانه نگاه مي کنم ... يک شي صنوبري افتاده کف خانه ... تکان مي خورد مي دوم تا برش دارم اما کف پايم مي سوزد ... اماتر بي اعتنا به سوختن هايم مي دوم به سويش ... زانو مي زنم و برش مي دارم ... قلب تو است ... که توي خانه قلبم در بهترين جاي ان جاي داده بودم اش ... هنوز مي تپد و با هر تپيدنش ... از ميان انگشتانم خون چکه مي کند روي خاکسترها داغ و صداي جيز جيز خفيفي مي ايد ... اشکهايم پشت سر هم مي چکند ... مي ريزند روي خاکسترها و بخار ازشان بلند مي شود ... مي نشينم رو به قبله... توي قلبم آشوب است ... خاکسترها را کنار مي زنم ... قلب تو را مي گذارم روي زمين ... مي شود سنگ مهرم ... سجده مي کنم ... قلب تو مي تپد ... مثل همه رگهاي من ... مثل همه سلولهاي من ... «الهي رضاً برضائک ... تسليماً لأمرک...لا معبود سواک...» شانه هايم مي لرزد و زمين تر مي شود ... قلب تو مي تپد ... سر از سجده بر مي دارم ... پيشانيم از خون روشن و گرم تو تر شده ... قطره اي از خون شره مي کند از بين ابروها و سرازير مي شود از گونه چپم و از گوشه لبم عبور مي کند و اخر سر از انتهاي چانه چکه مي کند روي سينه ام ... همانجايي که قلب من انجا ميزند ... دارم گريه مي کنم و قلب تو هنوز روي زمين دارد به شدت مي تپد ...
از پنجره نيم سوخته خانه نسيم خنکي به داخل مي وزد ... فضا سبک مي شود ... روشن مي شود ... انگار عطر يک ايه با صداي "تو" مي پيچد توي خانه ... «و قالوا ربنا الله ثم استقاموا ... » ... بيشتر گريه مي کنم ... مرا چه به اين حرفها ... اين من ِمشرک ... شايد هم کافر ...! اما توي دلم مي گويم ... ممنون که برنامه اي براي همه زندگيم دادي ...
زير لب زمزه مي کنم : اما مي داني طلبگي غربت عجيبي دارد ... مخصوصا اگر يک دختر طلبه باشي ... هميشه مي شوي سيبل بلايا ! دلم از اين مي سوزد که خيلي از اين تيرهاي اتشين از ناحيه خودي ها به طرفم پرتاب شدند ... و عجيب سوزاندند و شکاندند و رفتند ... کاش تو بودي ...!
خط آخر هم اين را بگويم که ، دلم براي نمازهايت تنگ شده ...که بنشينم و تماشا کنم نماز خواندن هايت را ... و ، و اينکه هميشه به دلم خواهد ماند که بدون خداحافظي از من رفتي ...
دوستت دارم ...
..................................................
* نمي دانم باقي حرفهاي نگفته را کجاي دلم جاي دهم ....
** درست وقتي که فکر مي کني همه چيز درست شده ، حل شده ... خواندن نوشتجات مزخرف يک ادم مزخرف تر کأنّه تير خلاص است که از پشت مي خورد توي سرت ... کاش ان يک صفحه را نخوانده بودم ...
*** مگر نمي گويند با مردن همه آلام جسماني آدم التيام مي يابد ... چرا جاي تير توي سرم درد مي کند...؟
**** نوشتن اين نامه ها يک جور خود تخريبي خود خواسته بود ... شايد ! خواستم همه فکر نکنند که خيلي "عليه السلام" نه ببخشيد "عليها سلام! " هستم ...!
***** بعد از امتحانات اين متن حذف نمي شود ...!
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
...................................................
* خالي به روز مي کنيم ، قربة الي الله!
** به اين مي گويند نوآوري و شکوفايي !
*** اين روزها امتحان مي دهيم ! هم امتحان درسي ، هم امتحان الهي!!!
**** لمعه را از سر گذرانديم ، و داريم يعني الآن _که دارم ويرايش مي کنم_ داشتيم! نهج البلاغه را ورق مي زنيم يعني مي زديم !
***** کاش ما هم در "همچين" موقعيتي قرار مي گرفتيم ، بلکه مي نشستيم در اين مدت "دو رکعت" درس مي خوانديم!
****** براي قبولي من و شفاي همه بيماران دعا کنيد !
*******نمي دانم چرا کسي نفهميد امتحان الهي من چيه ؟
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
رفته بود روي پله ي سوم ـ چهارم نردبان ايستاده بود. التماس مي کرد به پدر و مادرش که دست او رو بگيرند و ببرند بالاي بام .
اخه پله هاي اخر نردبان خراب بود يا شکسته بود . مي ترسيد . مدام مي گفت: بابايي ببين من تا اينجا امدم ، دستمو بگير !!! ببين سه تا پله امدم دستت رو دراز کن دستم رو بگير !!! ماماني ، تو بيا ، بيا دستم رو بگير!!!
.......................................
* بالاخره دستش رو گرفتن و بردنش بالا ، ولي طفلي از بس ناله کرده بود نفسش رفته بود .
** ما هم با خدا اين مدلي هستيم ؟ يعني براي بالا رفتن و اوج گرفتن خودمون چند قدم برمي داريم بعد دستمون رو طرفش دراز کنيم تا کمکون کنه ؟
*** سال نو مبارک . شرمنده دير امدم و دير تبريک گفتم . دستم و دلم به نوشتن نمي رود ...
**** سال جديد ، قالب جديد ، نويسنده جديد !!! چطوره؟؟؟
ياعلي
چند روز قبل يکي از دفترچه يادداشت هاي عمو جانم رو پيدا کردم . يادداشت هاي زمان جنگ . در واقع چرک نويس نامه هايي که قرار بود پست کنه. تاريخ يادداشت اولش براي سال 64 بود. از اونجا که اونها همه بچه هاي کم سني بودند که از مدرسه و دبيرستان فرار کرده بودند و جبهه رفته بودند و نامه هاشون رو هم از روي هم کپ مي زدند ، اوضاع نامه نگاريشون افتضاح بود . طوري که با خوندن دو تا از نامه هاي اول دفترچه از خنده روده بر شده بوديم . ديدم بدک نيست اين نامه ها رو توي وب بذارم تا هم عده بيشتري بخونن و فيض ببرند و هم در طول زمان در اثر پوسيدگي و حوادث از بين نروند ...
اصل نامه را با فونت بُلد مي نويسم .
نامه اي به دوست
از طرف : ي. ر
حضور محترم آقاي محمد سلام . پس از تقديم عرض سلام اميدوارم (در سايه عنايت ) خداوند متعال(سالم و سلامت باشيد ) شما نيز( گويا جواب نامه دوستش است که سلام رسانده ) سلام گرم و خالصانه اين برادر حقير شما (ضمير اضافه! دست و دلبازي است ديگر چه مي شود کرد !!!) را با دلي پاک و مخلص (من نمي دانم اين کلمه مخلص اينجا چه نقشي دارد ؟) از مهر و دوستي از فرسنگها راهي دور بر روي برگ کاغذي ناقابل در دل يک قاصدک سفيد قرار مي گيرد (متن ادبي عموي منو حال مي کنيد !!! به خودم رفته ها !!!) و به نزد شما مي رسد ، پذيراي آن بوده باشيد انشاءالله . (جمله بندي را عشق است !!)
باري ، دوست گرامي به پايان نامه رسيدم . ديگر نامه جا ندارد تا برايت بيشتر بنويسم .(دروغ نوشته ! چون تازه رسيده بود به نصف برگه نامه !!!!) بيشتر از اين مزاحم وقت عزيز شما نمي شوم و شما را بخدا مي سپارم . (به اين مي گويند پرهيز از پرگويي !!!)
خداحافظ .
شب 4 شنبه / امضا : ي.ر 13/9/64
..............................................................
نکته : نامه عينِ عين نسخه خطي نوشته شده . بدون حذف بدون سانسور .
نکته : هرچند دير شده ولي روز بسيج رو به يک بسيجي عزيزم ، بسيجي جانم ، خودم ، سيد جونم و همه بسيجي هاي فعال و غير فعال و با کارت و بي کارت و کلا به همه کساني که مرام بسيجي دارند تبرک مي گم .
نکته : به دليل سکته قلبي و مغزي کامپيوترم، وب نويسي تا اطلاع ثانويه تعطيل شد و مدتي در خدمت دوستان عزيز نيستم بهتره شما بخوانيد ( دوستان گرامي از شر بنده خلاص خواهند بود ). راستش آپ کردن وب از حوزه حال نمي دهد . اصلا ...
نکته : تازه توي جشنواره وبمون برگزيده شده بود مي خواستيم بنشينيم دوستان بيايند تبريک بگويند که از همه شان سلب توفيق شد!!!!
نکته: ولي خودم به حاج محسن ، حاج اقا داوود آبادي (که حضوري هم تبريک گفتم ) حاج حميد و همسر گراميشان و دريادلان عزيز(که به ايشون هم حضوري تبريک گفتم) و مدير وب شلمچه اقاي نياکي(اگر درست نوشته باشم) و همه دوستاني که برگزيده شدن تبريک عرض ميکنم .
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
بچه تر که بودم ، وقتي با کسي دعوام مي شد يا نارحت مي شدم ، اونقدر بد خلقي مي کردم تا اخر سر پرم به پر يکي گير مي کرد و مي زديم به تيپ هم و بعدش هم يه گريه و زاري حسابي و تخليه رواني ...
بزرگتر که شدم ، ياد گرفتم وقتي من نارحتم ديگران گناهي ندارن که من ناراحتي ام رو سر اونها خالي کنم . براي همين هر وقت نارحت مي شدم مي رفتم مي خوابيدم ! وقتي بيدار مي شدم همه چير حل شده بود!
بزرگتر که شدم ، همه ناراحتي ها و غصه ها و مشکلاتم رو توي سجاده و خلوت شب با خدا حل مي کردم ...
يه کم ديگه هم که بزرگتر شدم ، ديگه حتي اشکهاي حين مناجات هم تسکينم نمي داد ... اون وقت بود که به او فکر مي کردم و اينکه مشکل من در برابر رنج هاي او چقدر کوچيک و بچگانس ...
اين روز ها هم دلم گرفته ... نه بد خلقي و نه خواب نه اشک نه هيچ چيز ديگه اي تسکينم نمي ده ...
دارم مي رم قم . خدا کنه روي زخمم مرحمي بذاره . خدا کنه ...
بسم الله الرحمن الرحيم
اين دست نوشته مال پارساله . اخر ماه رمضان ، يا يکي دو روز بعد ماه رمضان ، مشهد ، فکر کردم بي مناسبت نباشه ...
روز چهارشنبه ، آخراي روزه . به گمانم آفتاب غروب کرده . يه گوشه اي از مسجد گوهر شاد نشستم ، منتظر نماز مغرب . سخنران داره دعاهاي آخرش رو مي کنه و همه آمين مي گن .
امشب شب آخره و من هنوز يه دل سير زيارت نکردم ...
نمي دونم ، شايد نيم ساعته که اينجا نشستم . به خاطر تجربه ديروزه ! چون دير رسيدم براي نماز . بارون هم مي آمد . با کلي مکافات توي حياط زير بارون جا پيدا کردم براي نماز مغرب که براي نماز عشا اون جا رو هم از دست دادم. بعضي ها خيلي غاصبن!!!
يه نگاهي به دو رو برم مي اندازم . مسجد تقريبا پر شده و من اين گوشه احساس راحتي مي کنم. ولي دلم گرفته..
بعضي ها غرغرکنان ميان مي رن جلو . اما ما چه کنيم که گفتن کساني که نمازشون شکسته است عقب ترها بنشينن .
ولش ؛ دلم گرفته ... يه بغض سنگيني روي دلم نشسته . اينجا ، کنار حضرت رضا(ع) و دلتنگي ؟! احساس (..... سانسور ....)
بيشتر به خاطر پايان ماه رمضان و از دست رفتن فرصتها ناراحتم . اما مي دونم همين امشب رو فرصت دارم تا خون تازه به رگهام تزريق کنم و گرنه با برگشتنم تمام اين زخمها ، کهنه و کهنه تر مي شه ..... و من ( ..... سانسور ...........)
سيد پيري داره صف ها رو مرتب مي کنه .
يکي ميگه : حاج آقا پنکه رو روشن کن.
يکي ديگه از اون طرف مي گه : نه! سرد ميشه !
حاج آقا غر مي زنه : من چه کنم با يه کشمش گرمتون مي شه و با يه قاشق شير پاستوريزه سردي مي کنين ؟! من به چه ساز شما برقصم ؟!!!
و دوباره غر مي زنه : يکي باد مي زنه ! يکي سرما مي خوره !!!
بعد از همه سوال مي کنه که : روشن کنم؟؟؟؟؟؟؟
يه عده زيادي مي گن : نه! نه!
و سکوت ........
دوباره مي گه : دو تا جا هست . يه کم برين عقب .
يه کسي که ازش مي پرسه : جا هست ؟
ميگه : ها! [يعني بله!!!] اگه بخيل نباشن جا هست . چفت او بشين ، يک نفر ديگه هم بياد .
دلم براي زيارت قبلي تنگ شده ... خيلي حال داد . تابستون ، نماز ظهر و عصر ، توي گرماي شديد ، تو حياط مسجد گوهر شاد .... بعد نماز دارالهدايه ... قبل نماز دارالهدايه ، صحبت هاي ماندگار حاج اقا ماندگاري و اشک هاي ماندگار ما و بچه هاي شيراز ... و همه ي عشق من اذن دخول خوندن با اساتيد توي صحن آزادي ....
صداي اذان مياد و تا چند دقيقه ديگه نماز جماعت ....
بسم الله الرحمن الرحيم
نسيمي از بهشت يک ساله شد .

بفرماييد کيک تولد ...
جبران خليل جبران :
« آنک که خدا مرا بسان سنگريزه اي درون اين
درياچه شگفت افکند ، سطح آب را باچرخابهاي
بيشمار پراکنده ساختم اما آنگاه که به قعر آب
رسيدم سراسر خاموش شدم./ »
آري ! او چنين پنداشت اما گويي پندار سبز
چنين مي انديشد که :
« انسانها دو دسته اند عده اي سنگ و عده اي سيب اند .
آغاز آنها مشترک است ، هر دو هنگام ورود به درياچه
شگفت دنيا چرخبهاي بيشماري را به دور خود مي سازند و
ديگران را تحت تأثير قرار مي دهند./
اما پايان آنها حکايتي است بس متفاوت !
سنگزيزه ها بناچار پس از مدتي به قعر آب خواهند
رسيد و خاموش خواهند شد . /
اما سيب ها ؟!
آنها هرگز به قعر آب نخواهند رفت و خاموش
نخواهند شد . آنها جاودانه در درياچه باقي خواهند
ماند و در هر تلاطم امواج چرخابي ديگر خواهند
ساخت ./
آنها روزي به آسمان بر خواهند گشت و ابرها را
خواهند پيمود و در آخرين نقطه آسمان در
کنار محبوبشان تا ابد خواهند زيست . / »
سيّد صدرا / بهار /82
بسم رب المهدي(عج)
امروز 8_9 صبح براي رفتن به جايي سوار تاکسي شدم . به محض سوار شدن مسافرهاي بعدي ، بحث داغ «سهميه بندي بنزين» شروع شد . يکي از مسافران که سعي مي کرد خيلي لفظ قلم صحبت کنه و خودش رو با سواد جلوه بده بحث رو به دست گرفت و بعد از نقدها و افاضات کم کم ذات خرابش را رو کرد .اول ادعا کرد که جانبازه و سر اين سهميه بندي هم چيزي بهش نمي رسه ، بعد با راننده شروع به بدگويي در باره نظام کردن و طرح براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران را با هم ريختن . و اين بين از ديوار کوتاه ما طلبه ها بالا رفتن و هر چي که دوست داشتن نثار آخوندها و طلبه ها کردن و بعد هم سراغ اسلام ناب محمدي (ص) . و اقاي مسافر افاضه فرمودن که ما نه اين نظام رو مي خوايم و نه اين اسلام محمدي (ص) و نه اون محمد (ص)رو ... (به خاطر نوشتن اين جمله عذر خواهي مي کنم)
خلاصه کار به کفر و کفر گويي کشيد . حالم اصلا خوش نبود ، شنيدين اين اراجيف هم حالم رو خراب تر کرد . مخصوصا گزارشات غرور اميز اقاي راننده از خرابکاري هاي همشهري هاش توي پمپ بنزين ها و... بنا رو گذاشتم به عدم صحتش ، غافل از اينکه ....
وقتي پياده شدم به اين فکر مي کردم که دين و اعتقادات مردم چقدر سبک و بي ارزشه که در ازاي چند ليتر بنزين مي فروشنش ! و اين سوال برام پيش اومد که اون اقاي به اصطلاح جانباز چرا اين حرفها رو زد؟ در حالي که خودش ماشين نداشت ولي بيشتر از راننده داغ کرده بود . جوابش سادست ، بخاطر ترس از گراني نيامده ! ادم هاي اين مدلي صبح تا شب تلاش مي کنند براي بدست اوردن چند هزار تومن و اون را صرف شکمشون مي کنند و انرژي حاصله رو هم فرداش صرف بدست اوردن چند هزار تومان ديگه و ....
چه سيکل معيوبي ! چه زندگي سگي اي ! ( خدايا از اين زندگي ها به تو پناه مي ارم ) بخاطر همين هم از سهميه بندي شدن بنزين تا حدي عصبي شده بود که به پيامبر خودش هم فحاشي مي کرد . اما به چه قيمتي ؟ اون پيامبرش رو ، دينش رو و اخرتش رو يه طرف معادله گذاشته بود و چند ليتر بنزين رو طرف ديگه معادله ! چه معادله معيوبي ! و به خاطر گروني چند هزار تومني که هنوز از راه نرسيده بود دينش رو فروخت .... حضرت امير (ع) مي فرمايند : « اين دنياي فاسد نکوهش شده را رها کنيد ، زيرا مشتاقان شيفته تر از شما را رها کرد ...» به نظر شما اين اقا با چند هزار تومان کم تر و بيشتر واقعا چقدر از دنيا رو مي تونست به دست بياره ؟ يا چقدر از زندگي اش رو آباد کنه؟ باز هم از زبان حضرت امير(ع) براتون بگم : « مردم براي اصلاح دنيا چيزي از دين را ترک نمي گويند ، جز انکه خدا انان را به چيزي زيانبارتر دچار خواهد کرد .» و« آگاه باشيد ، آنچه را با تباه ساختن دين به دست مي اوريد سودي به حالتان نخواهد داشت .» ادم هاي اين مدلي با اون چهار پايي که راهي جز اخور و طويله رو بلد نيست هيچ فرقي نمي کنند . براي دنيا مي دوند و اون رو کمتر به دست مي اوردند . ايا ازرش زندگي ما اينه؟ ايا دنياي ما همينه؟ اگه اينطوره که خيلي بي ارزش و پسته ....
اين اقا در خلال افاضاتش به شهدا هم توهين کردن و فرمودن که اين نظام مردم رو با حرفايي از قبيل حمايت از اسلام و ... فردا اون شهيد رو ميارن و ... سرگرم کردن و سي سال به اين مملکت چسبيدن ....
راستي ديروز سالگرد « شهداي سردشت» بود . شهداي مظلومي که توي جنهم شيمياي فرصت اخ گفتن هم پيدا نکردن . امثال اين اقا روي خون شهدا راست راست قدم مي زنند و اراجيف هم مي بافن . هر کسي نمي تونه خون رو لگد مال کنه مگر اينکه خودش خونخوار باشه و اين دست ادم ها خونخوارند ... ايا اين جزو انسانيت که ادم به کشته هاي راه ازادي و وطن پرستي اهانت کنه؟ اين در حالي که حتي در کشور هاي اروپايي هم به کشته هاي جنگ با ديده تقدس و احترام نگريسته مي شه ...
دم از اين مي زد که جانباز شيماييه ! از اين دست جانبازهاي کذايي که پنبه نظام رو توي اماکن عمومي مي زنند کم نيستد و اين اوليش نبود که حرفهاش رو مي شنيدم .
يه سوال : چرا توي اين دو سال اخير اين مدل بدگويي هاي جسورانه پشت سر دولتمردان و نظام زياد شده .توي دروه دولت قبلي چرا اين مسئله اينقدر قوت نداشت .يه پست جدا براي اين مطلب مي نويسم .
يه سوال ديگه : بنزين سهميه بندي شد ، اما دين چي ؟ انسانيت چي ؟ شعور چي ؟ شرف چي ؟ اينها هم سهميه بندي شد ؟.............
يه دعا : خدايا مهدي(عج) رو نفرست .... خدايا مهدي(عج) رو نفرست ... ما در عذاب باشيم بهتر از اينه که عزادار يه فاجعه ديگه به نام کربلاي مهدي باشيم .
السلام علي المهدي و علي ابائه
بهار امسال با سيلي هاي پي در پي اي که به صورتمان نواخت تمام شد ....
اصلا بهار بي تو معني ندارد ....
ما زمستاني ها به سردي عادت کرده ايم ....
وگرنه از دوري تو مي بايست مرده بوديم .....
براي ما مرده هاي زنده نما دعايي کن ....
دعا کن ....
حرمت يک دختر محجبه در کلاس درس توسط استادش شکسته مي شه ، هم کلاسي هاي بي غيرتش فقط مي خندند ...
تنها بازتاب اون در سيما اخبار 20:30 که مجري اون با حالت تمسخر اميزي مي گه : شنيديد وقتي بختک روي چيزي مي افته ،ماجراي دانشگاه تهران هم همين طوره ....
خبرگزاري ايسنا مي گه : دانشجويان ..
دارم نبش قبر ميکنم ؟ مرده جراحي مي کنم ؟ نه دارم لايه هاي متعفن يه زخم رو دست کاري ميکنم ! اگه حالت بهم نمي خوره تا اخرش با من باش ...
....اين مسأله اينقدر بي اهميته که هم به مسخره گرفته ميشه هم به معترضان اتهام توهم زده مي شه ! بعضي ها هم اين وسط موضع انفعالي مي گيرن که : بابا اعتراض فايده نداره ، صداتون به هيچ جا نمي رسه ! مگه با هتاک هاي دانشگاه اميرکبير چي کردن که با اين استاد بکنند. بعضي ها داغ کرده بودن مي خواستن هرجور شده استاد مربوطه رو گير بيارن و حسابش رو برسن . ولي خودمونيم ، فقط حرف بود! مدافعان حقوق زنان هم توي اين يه قلم خفه خون گرفته بودن . شايد از نظراونها حجاب جزو حقوق يک خانم نبود!
اين مسأله رو از چند زاويه مي شه بررسي کرد ، يکي مسأله برخورد جدي که يه چيزي تو مايه هاي نهي از منکر زورکي هستش ! يعني برخوردي با اون استاد بشه که ديگه فکر اين غلط ها به سرش نزنه ! پيش خودمان بماند : زهي تصور باطل زهي خيال محال ! شايد چند وقت ديگه يه جاي ديگه يه کرسي استادي جديد بهش دادن تا کتابهاي انميشن مستهجنش رو راحت در اختيار جوان ها بذاره !
جدي ميگم ، چون اگه از يک سال و نيم قبل که توهين هاي رنگارنگ به ساحت مقدس پيامبر اعظم (ص) آغاز شد اگر محکم تر از اينها برخورد کرده بوديم دامنه اين توهين ها به سوالات ازمون فرهنگيان و نشريه هاي چند تا جوجه دانشجوي خود فروخته نمي رسيد ...
اگه توي مسأله توهين به حجاب هم محکم برخورد نکنيم ما با جامعه ي امريکا چه فرقي داريم که يک مرد هتاک توي مترو حرمت يک زن رو جلوي ده ها نفر ميشکنه و بدون اينکه کسي بهش بگه چرا ؟ ازادانه از ايستگاه خارج ميشه ! بعد ها يه پروفسوري ـ که اين ماجرا رو از روزنامه خوانده بود ـ طي بررسي هاش به اين نتيجه مي رسه که جاي چيزي به نام امر به معروف و نهي از منکرـ که جزو واجبات دين ماست ـ در جامعه امريکا خاليه !جالبه نه ؟ با که اين مسأله جزو واجبات ديني ماست اين وضعمونه !
اما از يه زاويه ديگه : دو روز قبل از اين ماجرا ، شاهد تجمع گسترده دانشجويان بخاطر اعتراض به اقدام موهن 4 نشريه دانشگاهي بوديم ( که در اونها هم به حجاب وهم به بانوان چادري توهين شده بود )هفته قبل اون هم بازداشت يکي از اعضاي دفتر تحکيم وحدت به جرم تلاش براي ايجاد تشنج در ميان کارگران تجمع کننده مقابل قوه قضائيه توسط نيروي انتظامي ...
بابک ـ ز توي اعترافات خودش اعلام کرده بود که با عوامل سازمان منافقين در ارتباط بوده و يه مأموريت هم داشته که با اعضاي طيف علامه تحکيم وحدت يک عمليات انتحاري در کشور انجام بدهند و مسئوليتش رو به گردن نيروهاي حزب اللهي بيندازن . نقشه اش رو هم " موسسه هيفوس هلند " با هدف ايجاد تشنج و بر هم زدن فضاي دانشگاه هاي ايران کشيده بود.
همه اينها با هم و در نظر گرفتن ان بودجه کلاني که امريکا براي ضربه زدن به ايران تصويب کرده و کمک هاي که با افزايش تصاعدي به مخالفان ايران ميشه مسأله رو کاملا روشن مي کنه .
همانطور که مي بينيم دشمنان اسلام و انقلاب براي پياده سازي اهداف شوم شان دوباره دست روي حساس ترين کانون علمي کشور يعني دانشگاه گذاشتند . شاهد مثالش هم تقويت افراد سکولار و ضد دين در دانشگاه هاست که زرين کلک يکش بود ، فقط يکيش ! وجود زرين کلک ها در دانشگاه ها که حساسترين بخش جامعه فرهنگي ما هستند ، نشانگر آفت زده بودن زير ساخت هاي فرهنگي ماست . و ما چه راحت سخن پير و مرادمان رو فراموش کرديم که فرمودند : فرهنگ مبدا تمام خوشبختي ها و بدبختي هاي ملت است .اگر فرهنگ ناصالح شد ، جواناني که دراين فرهنگ ناصالح تربيت مي شوند در آتيه فساد ايجاد خواهند کرد ... اگر فرهنگ ، فرهنگ صحيح باشد ، جوانان ما همه صحيح ساخته مي شوند .به راستي کساني که زير دست افرادي چون زرين کلک تربيت مي شوند در اينده چه ها خواهند کرد ؟
اما انچه که ما بايد بکنيم : بايد هشيار باشيم و به فکر تقويت بنيه هاي اسلامي و فرهنگي در دانشگاه ها و به نظر من در همه جاي کشور باشيم . نبايد از اين مسأله غافل بشيم که اين حرکت فرسايشي و مدون غرب بر اين مبناست که فضايي ساکن و مسموم رو در دانشگاه ها ايجاد کنه و بعد اون را به تمام کشور تعميم بده . براي همين مقابله ما بايد آگاهانه ، سريع و منسجم باشه . در همين راستا دانشجويان ما بايد از هر چيزي که باعث رکود و ايستايي کاذب در فضاي کشور ميشه جلوگيري کنند . همه ما هم بايد دقت نظر داشته باشيم که اين وقايع نشانگر افزايش تلاش براي ايجاد شکاف در جامعه علمي و ديني ماست . و تنها با وحدت جمعي مي تونيم اين توطئه ها رو خنثي کنيم .
« براي نوشتن اين مطلب يه کمي از روزنامه رسالت کمک گرفتم» .
...............................................????????????????????????........................................................
دليل دير آپ کردن ما : بالاخره تمام شد! چي ؟
کارهاي نشريه حوزه ، فرستاديمش براي چاپ ، الحمدلله کار چاپ و توزيع و ... تمام شد . بد نشد ، يعني يه جورايي يه کم هم خوب شد ! تمام اين مدت هم که نتونستم آپ کنم يا جواب دوستان رو بدم درگير کار نشريه بودم . به جون بچم راست مي گم !!! الان هم امتحانات نيم ترمم شروع شده ! تو رو خدا رحم کنيد ! به خاطر کارهاي نشريه يک ماهي هست که لاي کتابهامو باز نکردم !!!!!
نکته : اما دوستاني که براي چهله دعاي عهد سر زدن و ديدن خبري نيست و توي دلشون ما رو فحش دادن ! من حلالشون نمي کنم !!!!!
جداي از جدي ! چون توي جريان چهله ال ياسين اقا يه دست خوش حسابي به ما دادن ـ نه جانم! فکرت منحرف نشه ، اون دست خوش کاملا معنوي بود ، کاملا معنوي ! ـ تصميم دارم قبل از شروع امتحانات چهله دعاي عهد رو راه بندازم . اونهايي که همچنان مايل هستن در اين چهله شرکت کنند اعلام امادگي کنند . به باقي دوستان هم خبر بدن . باور کنيد فرصت وب گردي ندارم . ايميل همتون رو هم حفظ نيستم . از هيچ کدامتون هم شماره ندارم . دوستاني که خيلي مايل بودن براي اقا قدمي بردارند در حد توانشون توي تکميل کردن ليست چهله کمک کنند . اجرتون با مولانا صاحب الزمان (عج) .
نکته : دعا کنيد ليست قبل از تابستان تکميل بشه ! اخه همه حال خوندن دعاي عهد رو ندارن !!!.....
ياعلي
بسم رب المهدي
هيچي براي گفتن ندارم .
فقط همين ها رو بخونيد :
هتک حرمت دانشجوي محجبه/ اکنون ديگر زمان انقلاب فرهنگي فرا رسيده
اهانت يک استادنماي خود فروخته به دانشجوي محجبه!
در دانشکده هنر دانشگاه تهران چه گذشت؟
فعلا انقلاب فرهنگي بي معني است؛ شلوغش نکنيد!
تجمع دانشجويان در اعتراض به اقدام توهين آميز يک استاد دانشگاه (1)
تجمع دانشجويان در اعتراض به اقدام توهين آميز يک استاد دانشگاه(2)
*گزارشايسنا ازتجمع دانشجويي درمقابل دانشگاه تهران*
گزارش تصويري / تجمع دانشجويان دانشگاههاي تهران در اعتراض به توهين يک استاد به دانشجوي محجبه -1
گزارش تصويري / تجمع دانشجويان دانشگاههاي تهران در اعتراض به توهين يک استاد به دانشجوي محجبه - 2
جاي دق دارد، دق... جا دارد که هر مسلمان از شنيدن خبرش بميرد...
بيايم زبان در کام بکشيم و مدام نگيم : يابن الحسن کجايي کي مي شود بيايي !