بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
ممنون که جواب نامه هايم را دادي ... هرچند يک نيم خط نشد ولي باز هم غنيمتي بود . اين نامه اخر است ... هرچند تا اخر امتحانات مانده ... مي داني که اخر امتحانات من ختم مي شود به آن دنيا! حرفي براي گفتن ندارم ... گفتني ها را در اولين ملاقاتمان خواهم گفت ... فقط مي خواهم از خواب چند شب پيشم برايت بگويم ... همان شب که بعضي ها با کلوخ نامردي شيشه دلم را شکاندند... نه بهتر بگويم خانه دلم را آتش زدند ...
... خانه دلم آتش گرفته ... مي روم ببينم چه بلايي به سرش آمده ... آسمان بالاي خانه ام مملو از ابرهاي سياه متراکم است ... خانه را از دور مي بينم ... نزديک که مي شوم مي بينم سوخته ، کاملا سوخته ! آنقدر سوخته که ديگر چيزي براي سوختن ندارد ... آتشش خاموش شده اما هنوز دود سياهي از پنجره هايش بيرون مي زند ... مي خواهم بدوم به سويش که يک جسم لطيف را زير پايم حس مي کنم ... نگاه که مي کنم ، يک "گنجشک کوچک" مرده است ! سرم را بلند مي کنم به اطراف نگاهي مي اندازم ... دور تا دور خانه پر از "گنجشک هاي کوچک" مرده است ... از بين نوکشان هم خون آمده ... گويا انها هم مثل من سيلي سختي از دهر خورده اند ... ياد تو مي افتم نفس نفس مي زنم ... اشک مي ريزم ... مي دوم به سوي خانه اخر آنجا يک يادگاري ارزشمند از تو را در بهترين جايش نگاه مي داشتم ... در خانه نيم سوخته است ... مي خواهم بازش کنم دستم مي سوزد ولي خودش با تلنگر کوچکي به داخل خانه غش مي کند ... داخل خانه سياه شده ، همه چيز سوخته ... کف خانه مملو از نيم سوخته ها و خاکستر هاي سياه است ... در گوشه و کنار از ميان خاکستر ها شعله هاي بي رمقي زبانه مي کشد ... قلبم با سرعت هرچه تمام تر ميزند ... مثل "گنجشک کوچکي" که خودش را به در و ديوار قفس مي کوبد ... همه جا را مضطربانه نگاه مي کنم ... يک شي صنوبري افتاده کف خانه ... تکان مي خورد مي دوم تا برش دارم اما کف پايم مي سوزد ... اماتر بي اعتنا به سوختن هايم مي دوم به سويش ... زانو مي زنم و برش مي دارم ... قلب تو است ... که توي خانه قلبم در بهترين جاي ان جاي داده بودم اش ... هنوز مي تپد و با هر تپيدنش ... از ميان انگشتانم خون چکه مي کند روي خاکسترها داغ و صداي جيز جيز خفيفي مي ايد ... اشکهايم پشت سر هم مي چکند ... مي ريزند روي خاکسترها و بخار ازشان بلند مي شود ... مي نشينم رو به قبله... توي قلبم آشوب است ... خاکسترها را کنار مي زنم ... قلب تو را مي گذارم روي زمين ... مي شود سنگ مهرم ... سجده مي کنم ... قلب تو مي تپد ... مثل همه رگهاي من ... مثل همه سلولهاي من ... «الهي رضاً برضائک ... تسليماً لأمرک...لا معبود سواک...» شانه هايم مي لرزد و زمين تر مي شود ... قلب تو مي تپد ... سر از سجده بر مي دارم ... پيشانيم از خون روشن و گرم تو تر شده ... قطره اي از خون شره مي کند از بين ابروها و سرازير مي شود از گونه چپم و از گوشه لبم عبور مي کند و اخر سر از انتهاي چانه چکه مي کند روي سينه ام ... همانجايي که قلب من انجا ميزند ... دارم گريه مي کنم و قلب تو هنوز روي زمين دارد به شدت مي تپد ...
از پنجره نيم سوخته خانه نسيم خنکي به داخل مي وزد ... فضا سبک مي شود ... روشن مي شود ... انگار عطر يک ايه با صداي "تو" مي پيچد توي خانه ... «و قالوا ربنا الله ثم استقاموا ... » ... بيشتر گريه مي کنم ... مرا چه به اين حرفها ... اين من ِمشرک ... شايد هم کافر ...! اما توي دلم مي گويم ... ممنون که برنامه اي براي همه زندگيم دادي ...
زير لب زمزه مي کنم : اما مي داني طلبگي غربت عجيبي دارد ... مخصوصا اگر يک دختر طلبه باشي ... هميشه مي شوي سيبل بلايا ! دلم از اين مي سوزد که خيلي از اين تيرهاي اتشين از ناحيه خودي ها به طرفم پرتاب شدند ... و عجيب سوزاندند و شکاندند و رفتند ... کاش تو بودي ...!
خط آخر هم اين را بگويم که ، دلم براي نمازهايت تنگ شده ...که بنشينم و تماشا کنم نماز خواندن هايت را ... و ، و اينکه هميشه به دلم خواهد ماند که بدون خداحافظي از من رفتي ...
دوستت دارم ...
..................................................
* نمي دانم باقي حرفهاي نگفته را کجاي دلم جاي دهم ....
** درست وقتي که فکر مي کني همه چيز درست شده ، حل شده ... خواندن نوشتجات مزخرف يک ادم مزخرف تر کأنّه تير خلاص است که از پشت مي خورد توي سرت ... کاش ان يک صفحه را نخوانده بودم ...
*** مگر نمي گويند با مردن همه آلام جسماني آدم التيام مي يابد ... چرا جاي تير توي سرم درد مي کند...؟
**** نوشتن اين نامه ها يک جور خود تخريبي خود خواسته بود ... شايد ! خواستم همه فکر نکنند که خيلي "عليه السلام" نه ببخشيد "عليها سلام! " هستم ...!
***** بعد از امتحانات اين متن حذف نمي شود ...!
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
...................................................
* خالي به روز مي کنيم ، قربة الي الله!
** به اين مي گويند نوآوري و شکوفايي !
*** اين روزها امتحان مي دهيم ! هم امتحان درسي ، هم امتحان الهي!!!
**** لمعه را از سر گذرانديم ، و داريم يعني الآن _که دارم ويرايش مي کنم_ داشتيم! نهج البلاغه را ورق مي زنيم يعني مي زديم !
***** کاش ما هم در "همچين" موقعيتي قرار مي گرفتيم ، بلکه مي نشستيم در اين مدت "دو رکعت" درس مي خوانديم!
****** براي قبولي من و شفاي همه بيماران دعا کنيد !
*******نمي دانم چرا کسي نفهميد امتحان الهي من چيه ؟
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
مي خواهم روضه بخوانم ...
اما تويي که نشسته اي پاي روضه ام ، يادت باشد حق نداري بين اين روضه ام "سيلي" به صورتت بزني ، يا نگين انگشترت را برگرداني کف دست و بزني "گوشه چشمت" ... يا بکوبي به "سينه ات" ... يا فرياد بکشي ... يا ... يا ... بايد بين روضه ام جلوي دهانت را هم بگيري ... مثل ، مثل آن دختر بچه اي که ... کاش مي شد اينجا "آتشي" هم روشن کرد ... .
گفتند "روضه باز" نخوان!
به "چشم" ، روضه بسته مي خوانم...
يک اقيانوس ، شايد ، شايد يک آسمان ، نمي دانم شايد يک عاشق...کنار بستر دلآرامش ، با نگاهي ملتمسانه ، و "چشماني" نم ناک ، ورد لبش يک "التماس" است :
"نفس نفس" مزن پرستويم ....
فهميدي چرا گفتم به "سينه" ات نکوب...
يک چيز ديگر هم مي گويد :
ز خجلت کشته اي مرا ، ز بس از من تو "رو" گرفتي ...
شايد آنکه "سيلي" زده ، او هم نگين انگشترش را ...
فهميدي چرا گفتم حق "سيلي" زدن نداري ...
چند شب ديگر ...
يه تابوت ، روي شونه ي آسمونه ...
و ، و يک دختر بچه که آستينهايش را کرده توي دهانش ... تا ، تا صداي گريه اش ...
فهميدي چرا گفتم پاي روضه ام فرياد نزن؟!
يک چيزي هم من بگويم ؟!
رشته هاي موي ِ "ليلة القدر" ، رو به سپيدي گذاشته ...
و اما "ميخ ِ" در ، شده "ميخ ِ" اين در ، به رنگ خون ِ يار...
اين "ميخ" ، عجب رازداري است ...
..........................................................
* انگار نشد باز هم روضه بسته بخوانم ... .
ياعلي
بسم الله الرحمن الرحيم
مي شه گفت ديروز اخرين روز بود ، اخرين روزي که کلاس تشکيل مي شد . از اول تا اخرش را مي نويسم . طولانيه ... خواستي نخون !!!
با خودم قرار گذاشته بودم "خودم" رو به آخرين صبحگاه برسونم . اخرين عاشورا ، با صداي زيبا و پرطنين مهديه ...چقدر دلم تنگ شده ... آخرين صبحگاهي که به عنوان طلبه مدرسه علميه امام حسن مجتبي روحي فداه شرکت مي کردم . نشد ....
دو ساعت اول درس نداشتيم . حساب کردم ديدم به صبحگاه نمي رسم براي همين زمان حرکتم رو انداختم به ساعت هشت و نيم به بعد ...
يه سرکي به نت زدم و وبلاگ هاي دوستان رو يه نگاهي انداختم .اين رفيق شفيق دچار دپرسيسم وبلاگي شده ، خوب شد اين سيستم وب خوان پارسي بلاگ راه افتاد و گرنه اين پست اخراجي هاي 5/1 اش را از دست مي دادم . اين پستش را که خواندم، يه لحظه احساس کردم از بچه هاي مدرسه خودمان است حتي از بچه هاي کلاس خودمان حتي تر فکر کردم خود زينب است !!! آه زينب ! نديده ام اش . مي شود دو روز . امروز را هم که حساب کني... و ضربان قلب من کند ِ کند مي زند ...
ساعت هشت و نيم راه مي افتم . تا از خيابان خارج شوم از سر عادت ايت الکرسي ام را مي خوانم و به خودم فوت مي کنم تا دزد نبردم.... _ ريا هم مزه مي دهد !_
نيم ساعت قبل باران امده و زمين تر است اما مانده ام در شدت ِ بي فرهنگي ِ بقالي ِ سر ِ خيابان که دوباره به شعاع چهار پنج متري از هر طرف مغازه اش را آبپاشي مي کند ... !
سر شهرک مي ايستم منتظر تاکسي ! يا اتوبوس!!! دريغ ...! خب تا مسافر برهاي شخصي هستند غمي نيست !!! ياد حرف خانم مدير مي افتم : بچه ها تو رو خدا سوار ماشين هاي شخصي نشيد ... ياد حرف آقاي پدر مي افتم : راضي نيستم اگه با شخصي بري ...
در دلم مي گويم : اي بابا اقاي پدر شما هم اگه مثل من ديرت شده بود شخصي و غير شخصي نداشتي . يک ماشين جلوي پايم ترمز مي کند . مسير را مي گويم ، با سر اشاره مي کند سوار شو ... يک نفر جلو نشسته ، اه من مي خواستم جلو بشينم!!! خودم را به خدا مي سپارم و سوار مي شوم ... از اينکه يه نامحرم کنارم بشينه متنفرم . چيزي که تمام اين پنج سال دچارش بودم !!! تمام مسير از بس بالهاي چادرم رو محکم گرفتم ، دست راستم کرخت شده !
خب مي رسيم به ايستگاه اتوبوس!
مي ايستيم !
يکي مي آيد ولي ... اه پارک سواره ... اتوبوس مي ايد ... سوار مي شوم ... يادم نيست چي شد ... جلوي شهرک توحيد پياده مي شوم . منتظر اتوبوس بعدي ... يکي از اين سبزهاي دلاري ! مي آيد نگاه مي کنم مي بينم يک بليطي هم پشت سرش است منتظر دومي مي مانم . نزديک که مي شود مي بينم که خالي است !!! به اين مي گويند نهايت ضايع شدن !!! يعني کمکي است و مسافر سوار نمي کند . به خودم : اي گوگول! حالا بايد يک ربع ميخ شي !!! اما نزديک تر که مي شود مي گويد سوار شويم ! باران شروع مي کند به باريدن ... سوار مي شوم از همان در جلو ـ قسمت آقايان !ـ مي رم قسمت خانم ها و مي نشينم . در دلم مي گويم : ايول ! يعني الحمد لله !!!
توي ايستگاه هاي بعدي سرک مي کشم ببينم از رفقاي گرام کسي افتخار داده يا نه ؟ دريغ ! جلوي داروخانه وليعصر (عج) ايستگاه آخر ... پياده مي شوم . وسوسه مي شوم بروم سنگک بگيرم براي بچه هاي گشنه کلاس . اما با خودم : شايد زينب امده باشه و گرفته باشه ، شايد هم مريم بربري اورده باشه ! غافل از اينکه ...
پله هاي سبزپوش را بالا مي روم . طبقه سوم . وارد سالن که مي شوي دست راست . کلاس طلاب ناتوي سال پنجم !!!
استاد ياوران سر کلاس چهارم ها است . کلام دارند گويا و کنفرانس يکي از بچه ها . بايد از جلوي کلاس انها رد شوم . در کلاس بسته است . ارام در مي زنم . سميه و سميه سادات و يکي از بچه هاي ديگر دارند مباحثه مي کنند . لمعه ... بحث رهن و شرط وکالت در رهن ... سلام مي کنم ... و وسايلم را روي صندلي رديف اول مي گذارم ....از بچه ها خبري نيست ... مي روم کتابخانه ، پيش فرشته ... هنوز سلامم را کامل ندادم که شروع مي کند از کلاس ديروز بنياد و کلاسي که با اقاي ماندگاري داشتند با اب و تاب تعريف کردن و دل من را مي سوزاند ... که ديروز به جاي بنياد رفتم دانشکده الهيات ... گرم صحبتيم که صديقه مي ايد و رمان «شطرنج با ماشين قيامت» ام را پس مي دهد ... فقط مي گويد قشنگ بود و بي خوابي هاي چند شب گذشته اش را پر کرده ... بي انصاف ... سري قبل که «نيمه شبي در حله» را داده بودم بخواند خيلي خوشش امده بود .... ولي اين يکي را...
بر مي گردم سر کلاس ... هنوز از بچه ها خبري نيست ... کلاس کثيف است ... ياد حاج اقاي خوشبخت مي افتم که تميزي کلاس ما را مثال مي زد و کلي پشت اقايون صفحه مي گذاشت که شلخته اند و ... ما هم به زحمت خنده مان را کنترل مي کرديم ... دنبال جارو برقي مي گردم ... نيست ... جارو دستي هم که يکجا را تميز مي کند و بقيه جاها را کثيف ...
کلاس اخلاق عملي ساعت يازده شروع مي شود ... مي رويم طبقه دوم توي سالن .... مثل اينکه همه کلاس ها وضعشان مثل کلاس ماست . نصف سالن هم پر نشده . کلاس با يک کليپ درباره امام که خود استاد ان را ساخته شروع مي شود .
خانم نادري از من ميپرسه اهنگ اين کليپ مال شادمهره ؟!
- نمي دونم ، من فقط ياسش رو گوش دادم ...
سميه : اره جون خودت ...
- خب دهاتي اش رو هم شنيدم ، البته اون مال دوران جاهلي بود !!! خدا رو شکر که فعلا هدايتيم !!!!
استاد شروع مي کنه مووي ميکر رو يا دادن تا بچه ها خودشون هم بتونن کليپ بسازن . سرم رو به سميه نزديک مي کنم : خب کلاس اخلاق عملي هم شد کلاس کامپيوتر ! تبريک ...
استاد يک فيلم هم به نام « مغز ، اندامي خاص» آورده که اون رو هم مي ذاره . کلاس اخلاق عملي ما طي چند ماه اخير با روانشناسي و زيست شناسي تلفيق شده !!! من اين مدل کلاس اخلاق رو ترجيح مي دهم . براي مثال جلسه اول درباره نرون ها صحبت کرد و اينکه در هر بار عصبانيت تعداد زيادي از اونها مي ميرن و سلول ديگه اي هم جايگزين اونها نمي شه ! تا يک هفته جرأت عصباني شدن نداشتم!!!
يا کلاسهاي استاد شجاعي که نجوم مي گفت و آن مي شد کلاس اخلاق ! مثلا وقتي روي وايت برد کهکشان راه شيري را مي کشيد و بعد منظومه شمسي را به صورت يک نقطه در يک گوشه ان نشان مي داد و تو مي ماندي که اين کره عظيم الجثه زمين کجايش قرار مي گيرد و خود به خود خرد مي شدي !
در برابر اين دستگاه با عظمت احساس حقارت مي کردي و بعد به خودت اجازه نمي دادي که هر کاري انجام دهي . اصل کلاس اخلاق عملي اين است . استاد تذکر دادند که شنيدن اين مباحث ارزشش کمتر از شنيدن قرآن نيست . – معرفت را مي گفت ، آندراستندي که ؟!-
يه چند تا جمله به درد بخور از توي جزوه اخلاق عملي ديروزم : تعداد سينوسهاي عصبي تقريباً بيشتر از تعداد ستارگان جهان است ... مغز مينياتوري است از جهان ... تزکيه نفس اول تزکيه جسم است ، وجود من اول از جسم آفريده شده ، روز اول روحي وجود نداشت..._ روز اول خلقت نه ها !!! آندرستندي که ؟؟؟!!!_ پايه و اساس دنيا از عشق و قدرداني است ...
ساعت دوازه و خرده اي سالن طبقه چهارم ، مراسم هم داشتيم ، جلو جلو براي دهه دوم فاطميه شايد !!! ادم سر از کار سال سومي ها در نمي آره ! مهديه اخرش خوند و دعا کرد ... آخي دلم باز شد ... . خلافکارهاي سال پنجم هم تک و توک حضور داشتند ! مراسم به اذن ختم شد و نماز ... و جيم زدن بعضي ... هي !!!
کلاس بعدي روش تدريس احکام بود . به بحث امر به معروف و نهي از منکر ختم شد و استاد يه سري صحبت ها در مورد پوشش هاي نامناسب خانم ها کردند که مناسب نيست اينجا آورده شود .
ساعت دو و بيست دقيقه از مدرسه به طرف خانه حرکت کردم ...
..............................................................................
* از پست هاي بلند متنفرم !
** دلم براي ايام طلبگي تنگ مي شود ....
*** دلم براي تحويل گرفتن هاي امام حسن (ع) ، براي سلام هر صبحمان به او تنگ مي شود ...
**** ...
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
خيلي دوست داشت براي نماز شب بلند شه.اما خوابش خيلي سنگين بود و تلاش ما بي فايده.
****
بلافاصله بعد از عقدش، دو خط موبايل خريد. براي خودش و عروس خانوم. سحر که بلند مي شديم، مي ديديم تو ايوون حجره، گوشي به دست، مشغول نجواست. يه بار ازش پرسيدم: « چرا اين موقع؟ از ترس پدر خانومه؟!»
گفت:« نه بابا! اين سيم کارت هاي اعتباري، نيمه شبا مکالماتشون رايگانه! ما هم که حرف، زياد داريم و پول شارژ، کم!»
تا سر اذان با هم حرف مي زدن.
يکي دو هفته که گذشت، چند دقيقه قبل از اذان، صحبتو تموم مي کرد و دو سه رکعتي هم نماز شب مي خوند.
زياد نگذشت که ديگه يازده تاشم پر مي کرد. شده بود نماز شب خون حرفه اي.
گريه اش گرفت...
............................................
* اين داستانک رو توي خشت اول ديدم ، دلم نيامد ننويسم .
** کاش همه مجازها پل حقيقت مي بودند ...
***مي نويسم ، مي خواهم بنويسم ، اما نمي دانم چرا نمي توانم ...
**** ...
ياعلي.
أعوذ بالله من نفسي
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليکم و رحمة الله
خوب ؛ به به. بالاخره چهله ( هشتاده) نسيمي از بهشت هم تمام شد و ديگه نوبتي هم باشه نوبت شروع چهله است.
اين چهله خيلي برکت داره ان شاء الله. هر چي باشه اين دو تا چهله به نام خانم فاطمه ي زهرا ( سلام الله عليها ) است. مادر جان...

بانو!
نمي يابيميت،
اما
مگر مي توان پهلوي تو بود و شکسته نبود...
متن دو تا زيارت را اينجا مي نويسم. لينک مستقيمش را هم مي گذارم که از بقيه مطالبش استفاده ببريد ان شاء الله. ما را هم از دعاي خيرتان محروم نفرماييد.
حديث کساء را در آخر مفاتيح الجنان قرار داره و تقريبا در اکثر مفاتيح هاي چاژ شده آخرين دعا محسوب مي شه.!
متن حديث:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمْ حِديث الْکِساء عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْرآءِ عَلَيْهَاالسَّلامُ بِنْتِ رَسُولِاللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ قالَ سَمِعْتُ فاطِمَةَ اَنَّها قالَتْ دَخَلَ عَلَىَّ اَبى رَسُولُاللَّهِ فى بَعْضِ الْأَيَّامِ فَقالَ: اَلسَّلامُ عَلَيْکِ يا فاطِمَةُ فَقُلْتُ عَلَيْکَ السَّلامُ قالَ اِنّى اَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً فَقُلْتُ لَهُ اُعيذُکَ بِاللَّهِ يا اَبَتاهْ مِنَ الضُّعْفِ فَقالَ يا فاطِمَةُ ايتينى بِالْکِساءِ الْيَمانىِّ وَ غَطّينى بِهِ فَاَتَيْتُهُ بِالْکِساءِ الْيَمانى فَغَطَّيْتُهُ بِهِ وَ صِرْتُ اَنْظُرُ اِلَيْهِ وَ اِذا وَجْهُهُ يَتَلَأْلَؤُ کَاَنَّهُ الْبَدْرُ فى لَيْلَةِ تَمامِهِ وَ کَمالِهِ فَما کانَتْ اِلَّا ساعَةً وَ اِذا بِوَلَدِىَ الْحَسَنِ قَدْ اَقْبَلَ وَ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْکِ يا اُمَّاهْ فَقُلْتُ وَ عَلَيْکَ السَّلامُ يا قُرَّةَ عَيْنى وَ ثَمَرَةَ فُؤادى فَقالَ يا اُمَّاهُ! اِنّى اَشُمُّ عِنْدَکِ رائِحَةً طَيِّبَةً کَاَنَّها رائِحَةُ جَدّى رَسُولِاللَّهِ فَقُلْتُ نَعَمْ اِنَّ جَدَّکَ تَحْتَ الْکِساءِ فَاَقْبَلَ الْحَسَنُ نَحْوَ الْکِساءِ وَ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا جَدَّاهْ يا رَسُولَاللَّهِ، اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَدْخُلَ مَعَکَ تَحْتَ الْکِساءِ قالَ: وَ عَلَيْکَ السَّلامُ يا وَلَدى وَ صاحِبَ حَوْضى قَدْ اَذِنْتُ لَکَ فَدَخَلَ مَعَهُ تَحْتَ الْکِساءِ فَما کانَتْ اِلَّا ساعَةً وَ اِذًا بِوَلَدِىَ الْحُسَيْنِ قَدْ اَقْبَلَ وَ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْکِ يا اُمَّاهُ فَقُلْتُ وَ عَلَيْکَ السَّلامُ يا قُرَّةَ عَيْنى وَ ثَمَرَةَ فُؤادى فَقالَ لى يا اُمَّاهْ اِنّى اَشُمُّ عِنْدَکِ رائِحَةً طَيِّبَةً کَاَنَّها رائِحَةُ جَدّى رَسُولِاللَّهِ فَقُلْتُ نَعَمْ، اِنَّ جَدَّکَ وَ اَخاکَ تَحْتَ الْکِساءِ فَدَنَا الْحُسَيْنِ نَحْوِ الْکِساءِ وَ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا جَدَّاهُ اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا مَنِ اخْتارَهُ اللَّهُ اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَکُونَ مَعَکُما تَحْتَ الْکِساءِ؟ فَقالَ وَ عَلَيْکَ السَّلامُ يا وَلَدى وَ يا شافِعَ اُمَّتى، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ فَدَخَلَ مَعَهُما تَحْتَ الْکِساءِ فَاَقْبَلَ عِنْدَ ذْلِکَ اَبُوالْحَسَنِ عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ وَ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْکِ يا بِنْتَ رَسُولِاللَّهِ فَقُلْتُ وَ عَلَيْکَ اَلسَّلامُ يا اَبَاالْحَسَنِ وَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ فَقالَ يا فاطِمَةُ اِنّى اَشُمُّ عِنْدَکِ رائِحَةً طَيِّبَةً کَاَنَّها رائِحَةُ اَخى وَ ابْنِ عَمّى رَسُولِاللَّهِ فَقُلْتُ نَعَمْ هاهُوَ مَعَ وَلَدَيْکَ تَحْتَ الْکِساءِ فَاَقْبَلَ عَلِىٌّ نَحْوِ الْکِساءِ وَ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا رَسُولَاللَّهِ اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَکُونَ مَعَکُمْ تَحْتَ الْکِساءِ قالَ لَهُ وَ عَلَيْکَ اَلسَّلامُ يا اَخى وَ يا وَصِيّى وَ خَليفَتى وَ صاحِبَ لِوائى قَدْ اَذِنْتُ لَکَ فَدَخَلَ عَلِىٌّ تَحْتَ الْکِساءِ ثُمَّ اَتَيْتُ نَحْوَ الْکِساءِ وَ قُلْتُ اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا اَبَتاهْ يا رَسُولَاللَّهِ اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَکُونَ مَعَکُمْ تَحْتَ الْکِساءِ قالَ وَ عَلَيْکِ السَّلامُ يا بِنْتى وَ بِضْعَتى قَدْ اَذِنْتُ لَکِ فَدَخَلْتُ تَحْتَ الْکِساءِ فَلَمَّا اکْتَمَلْنا جميعاً تَحْتَ الْکِساءِ اَخَذَ اَبى رَسُولُاللَّهِ بِطَرَفَىِ الْکِساءِ وَاَوْمى بِيَدِهِ الْيُمْنى اِلَى السَّماءِ وَ قالَ اَللَّهُمَّ اِنَّ هؤُلاءِ اَهْلُ بَيْتى وَ خاصَّتى وَ حامَّتى، لَحْمُهُمْ لَحْمى وَ دَمُهُمْ دَمى يُؤْلِمُنى ما يُؤْلِمُهُمْ وَ يَحْزُنُنى ما يَحْزُنُهُمْ اَنَا حَرْبُ لِمَنْ حارَبَهُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ، وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُمْ وَ مُحِبٌّ لِمَنْ اَحَبَّهُمْ اِنَّهُمْ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُمْ فَاجْعَلْ صَلَواتِکَ وَ بَرَکاتِکَ وَ رَحْمَتَکَ وَ غُفْرانَکَ وَ رِضْوانَکَ عَلَىَّ وَ عَلَيْهِمْ وَ اَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهيراً فَقالَ اللَّهَ عزَّ وَ جَلَّ: يا مَلائِکَتى وَ يا سُکَّانَ سَمواتى اِنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِيَّةً، وَ لا اَرْضاً مَدْحِيَّةً وَ لا قَمَراً مُنيراً وَ لا شَمْساً مُضيئَةً وَ لا فَلَکاً يَدُورَ وَ لا فُلْکاً يَسْرى اِلَّا فى مَحَبَّةِ هؤُلاءِ الْخَمْسَةِ الَّذينَهُمْ تَحْتَ الْکِساءِ فَقالَ الْأَمينُ جَبْرَئيلُ يا رَبِّ وَ مَنْ تَحْتَ الْکِساءِ فَقالَ اللَّهُ عزَّ وَ جَلَّ هُمْ اَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ وَ هُمْ فاطِمَةُ وَ اَبُوها وَ بَعْلِها وَ بَنُوها فَقالَ جَبْرَئيلُ يا رَبِّ اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَهْبِطَ اِلَى الْأَرْضِ لِأَکُونَ مَعَهُمْ سادِساً فَقالَ اللَّهُ نَعَمْ، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ فَهَبَطَ الْأَمينُ جَبْرَئيلُ وَ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا رَسُولَاللَّهِ اَلْعَلِىُّ الْأَعْلى يُقْرِئُکَ السَّلامَ وَ يَخُصُّکَ بَالتَّحِيَّةِ وَ الْإِکرامِ، وَ يَقُولُ لَکَ وَ عِزَّتى وَ جَلالى اِنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِيَّةً وَ لا اَرْضاً مَدْحِيَّةً وَ لا قَمَراً مُنيراً وَ لا شَمْساً مُضيئَةً وَ لا فَلَکاً يَدُورُ وَ لا بَحْراً يَجْرى وَ لا فُلْکاً يَسْرى اِلَّا لِأَجْلِکُمْ وَ مَحَبَّتِکُمْ وَ قَدْ اَذِنَ لى اَنْ اَدْخُلَ مَعَکُمْ فَهَلْ تَأْذَنُ لى يا رَسُولَاللَّهِ فَقالَ رَسُولَاللَّهِ وَ عَلَيْکَ السَّلامُ يا اَمينَ وَحْىِاللَّهِ، نَعَمْ، قَدْ اَذِنْتُ لَکَ فَدَخَلَ جَبْرَئيلُ مَعَنا تَحْتَ الْکِساءِ فَقالَ جَبْرَئيلُ لَأَبى اِنَّ اللَّهَ قَدْ اَوْحى اِلَيْکُمْ يَقُولُ اِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً فَقالَ عَلِىٌّ لِأَبى يا رَسُولَاللَّهِ، اَخْبِرْنى ما لِجُلوُسِنا هذَا تَحْتَ الْکِساءِ مِنَ الْفَضْلِ عِنْدَاللَّهِ فَقالَ النَّبِىُّ وَالَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ نَبِيّاً وَاصْطَفانى بِالرِّسالَةِ نَجِيّاً ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلٍ اَهْلِ الْأَرْضِ وَ فيهِ جَمْعٌ مِنْ شيعَتِنا وَ مُحِبّينا اِلَّا وَ نَزَلَتْ عَلَيْهِمُ الرَّحْمَةُ وَ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلائِکَةُ وَاسْتَغْفَرَتْ لَهُمْ اِلى اَنْ يَتَفَرَّقُوا فَقالَ عَلِىٌّ: اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَ فازَ شيعَتُنا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ فَقالَ أَبى ثانِياً يا عَلِىُّ وَالَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ نَبِيّاً، وَاصْطَفانى بِالرِّسالَةِ نَجِيّاً ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الْأَرْضِ وَ فيهِ جَمْعٌ مِنْ شيعَتِنا وَ مُحِبّينا وَ فيهِمْ مَهْمِّومٌ اِلَّا وَ فَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ وَ لا مَغْمُومٌ اِلَّا وَ کَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ وَ لا طالِبُ حاجَةٍ اِلَّا وَ قَضَى اللَّهُ حاجَتَهُ فَقالَ عَلِىٌّ اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَ سُعِدْنا وَ کَذلِکَ شيعَتُنا فازُوا وَ سُعِدُوا فِى الدُّنْيا وَالْأخِرَةِ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ
زيارت حضرت زهراء سلام الله عليها
اين زيارت در مفاتيح الجنان بعد از زيارت حضرت رسول (ص) قرار گرفته.
متن زيارت:
و مستحب است نيز آنکه بگويد:
السَّلام عليک يا بنت رسولاللَّه، السَّلام عليک يا بنت نبىاللَّه، السَّلام عليک يا بنت حبيباللَّه، السَّلام عليک يا بنت خليلاللَّه، السَّلام عليک يا بنت صفىاللَّه، السَّلام عليک يا يا بنت اميناللَّه، السَّلام عليک يا بنت خير خلقاللَّه، السَّلام عليک يا بنت افضل انبياء اللَّه و رسله و ملائکته، السَّلام عليک يا بنت خير البرية، السَّلام عليک يا سيدة نساء العالمين من الاولين والاخرين، السَّلام عليک يا زوجة ولى اللَّه و خير الخلق بعد رسولاللَّه، السَّلام عليک يا امَّ الحسن والحسين سيدى شباب اهلالجنة، السَّلام عليک ايَّتها الصديقة الشَّهيدة السَّلام عليک ايتها الرَّضية المرضيَّة، السَّلام عليک ايتها الفاضلة الزکية، السَّلام عليک ايتها الحوراء الانسيَّة، السَّلام عليک ايتها التَّقِيَّةُ النَّقِيَّة، السَّلام عليک ايَّتها المحدَّثة العليمة السَّلام عليک ايتها المظلومة المغصوبة، السَّلام عليک ايَّتها المضطهدة المقهورة، السَّلام عليک يا فاطمة بنت رسولاللَّه و رحمة اللَّه و برکاته، صلى اللَّه عليک و على روحک و بدنک اشهد انک مضيت على بينة من ربک، و ان من سرک فقد سر رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من جفاک فقد جفا رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من اذاک فقد اذى رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من وصلک فقد وصل رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و اله، و من قطعت فقد قطع رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و اله، لانک بضعة منه و روحه الذى بين جنبيه، کما قال صلى اللَّه عليه و اله، اشهد اللَّه و رسله و ملائکته انى راض عمن رضيت عنه، ساخط على من سخطت عليه، متبرء ممن تبرئت منه، موال لمن واليت، معاد لمن عاديت، مبغض لمن ابغضت، محب لمن احببت، و کفى باللَّه شهيدا و حسيبا و جازيا و مثيبا.
پس صلوات مىفرستى بر حضرت رسول و ائمه اطهار عليهمالسلام. در روز سوم جمادى الآخرة زيارتى ديگر براى حضرت فاطمه صلواتاللَّهعليها نقل شده و علماء نيز زيارت مبسوطى براى آن مظلومه نقل کردهاند و آن مثل همين زيارت است با اندکي تفاوت کهبه اين صورت است:
السَّلام عليک يا بنت رسولاللَّه، السَّلام عليک يا بنت نبىاللَّه، السَّلام عليک يا بنت حبيباللَّه، السَّلام عليک يا بنت خليلاللَّه، السَّلام عليک يا بنت صفىاللَّه، السَّلام عليک يا يا بنت اميناللَّه، السَّلام عليک يا بنت خير خلقاللَّه، السَّلام عليک يا بنت افضل انبياء اللَّه و اشهد اللَّه و ملائکته انى ولى لمن والاک، و عدو لمن عاداک، و حرب لمن حاربک، انا يا مولاتى بک و بابيک و بعلک، و الائمة من ولدک موقن، و بولايتهم مؤمن، و لطاعتهم ملتزم، اشهد ان الدين دينهم، والحکم حکمهم، و هم قد بلغوا عن اللَّه عزَّ و جلَّ، و دعوا الى سبيلاللَّه بالحکمة والموعظة الحسنة، لا تاخذهم فى اللَّه لومة لائم، و صلوات اللَّه عليک و على ابيک و بعلک، و ذريتک الائمة الطاهرين، اللهم صل على محمد و اهل بيته، و صل على البتول الطاهرة، الصديقة المعصومة، التقية النقية، الرضية المرضية، الزکية الرشيدة، المظلومة المقهورة، المغصوبة حقها، الممنوعة ارثها، المکسورة ضلعها، المظلوم بعلها، المقتول ولدها، فاطمة بنت رسولک و بضعة لحمه، و صميم قلبه، و فلذة کبده، و النخبة منک له، والتحفة خصصت بها وصيه، و حبيبة المصطفى، و قرينة المرتضى، و سيدة النساء، و مبشرة الاولياء، حليفة الورع والزهد، و تفاحة الفردوس، والخلد التى شرفت مولدها بنساء الجنة، و سللت منها انوار الائمة، و ارخيت دونها حجاب النبوة، اللهم صل عليها صلوة تزيد فى محلها عندک و شرفها لديک، و منزلتها من رضاک، و بلغها منا تحية و سلاما، و اتنا من لدنک فى حبها فضلا و احسانا، و رحمة و غفرانا انک ذوالعفو الکريم.
علامه مجلسى از مصباحالانوار نقل کرده که از حضرت فاطمه صلواتاللَّهعليها روايت شده که فرمود: پدرم با من فرمود: که هر که بر تو صلوات بفرستد بيامرزد حق تعالى او را و محلق سازد
و اما ليست چهله بزرگواراني که توي چهله ها شرکت کردند:

ليست زيارت حضرت زهراء سلام الله عليها:

خلاصه گفتني ها را گفتيم. از آرامش عزيزم و طلبه عزيزم هم تشکر مي کنم. از طلبه تشکر مي کنم که فرصت خدمت را به من داد و با صبوري همه ضعف هاي من را تحمل کرد و کم کم يادم داد اصلاحشون کنم. از آرامش هم سپاسگذارم که توي اين روزهاي سخت به من کمک کرد و آرامشي برايم آورد و دستمو براي ياري چهله گرفت.
انصافا خيلي هر دو تاشون گلند. خدا توفيقشان بدهد ان شاء الله
دعا کنيد انسانيت را به معناي حقيقي کلمه درک کنم.
آرزو دارم ديگه. آرزو دارم طلبه از دنيا برم. طلبه و شهيد. برايم دعا کنيد به آرزوم برسم.
چهله هاي اين دفعه پر از عطر ياسند. دانه هاي تسبيح ياسند. هر کدام از شما که شرکت کرديد يک ياس و يک دانه تسبيح هستيد. ان شاء الله خانم فاطمه زهراء سلام الله عليها به شما عنايت ويژه اي داشته باشند.
و من الله التوفيق
اجرکم عند الله
يا حق
بسم الله الرحمن الرحيم
رفته بود روي پله ي سوم ـ چهارم نردبان ايستاده بود. التماس مي کرد به پدر و مادرش که دست او رو بگيرند و ببرند بالاي بام .
اخه پله هاي اخر نردبان خراب بود يا شکسته بود . مي ترسيد . مدام مي گفت: بابايي ببين من تا اينجا امدم ، دستمو بگير !!! ببين سه تا پله امدم دستت رو دراز کن دستم رو بگير !!! ماماني ، تو بيا ، بيا دستم رو بگير!!!
.......................................
* بالاخره دستش رو گرفتن و بردنش بالا ، ولي طفلي از بس ناله کرده بود نفسش رفته بود .
** ما هم با خدا اين مدلي هستيم ؟ يعني براي بالا رفتن و اوج گرفتن خودمون چند قدم برمي داريم بعد دستمون رو طرفش دراز کنيم تا کمکون کنه ؟
*** سال نو مبارک . شرمنده دير امدم و دير تبريک گفتم . دستم و دلم به نوشتن نمي رود ...
**** سال جديد ، قالب جديد ، نويسنده جديد !!! چطوره؟؟؟
ياعلي
بسم الله الرحمن الرحيم
فرار رسيدن اربعين حسيني(ع) رو خدمت دوستان عزيز تسليت عرض مي کنم.
يک سال گذشت ... يک سال و اندي . از روزي که اين وب با ليست اولين چهله به روز شد. در طول اين يک سال با مدد خداوند و عنايت ائمه باقي چهله ها رو برگزار کرديم . چهله هاي مختلف پشت سر هم يا با فاصله برگزار شد . خيلي ها از اول پاي کار امدند و عده اي هم بعد ملحق شدند .و حالا باز هم چهلومين روز رسيد ... . چهله عاشوراي امسال هم به اخر رسيد ....
خداوند رو شاکريم که ما رو مدد کرد تا بتونيم در طول اين يک سال اين چهله ها رو اداره کنيم . البته اين اواخر زمان چهله ها يا با ايام سفر من تداخل داشته يا امتحانات يا ... براي همين از بچه بسيجي عزير در خواست کمک کردم که در نبود من چهله ها رو اداره کنه . و الحق والانصاف که ايشون سنگ تمام گذاشتند و بنده وظيفه خودم مي دونم که در حضور همه دوستان از ايشون تشکر کنم . اما عده اي از دوستان از نحوه اطلاع رساني و بعد هم گذاشتن ليست گله داشتند . چون بنده فعلا در گير مثلا پايان نامه هستم و مسائل ديگه ، مستقيم نمي تونم توي برگزاري چهله ها شرکت داشته باشم . به همين جهت،از همه دوستان عزيز که برايشان مقدور است در خواست همکاري مي کنم. به اين صورت که هر کس که مايل بود به عنوان نويسنده جديد به گروه ما اضافه مي شه . و وقتي که قرار بود چهله جديدي داشته باشيم ايشون کار رو به دست مي گيره .
البته شرايط داره :
1ـ اول اينکه به نحوه برگزاري چهله ها اشنا باشد .
2ـ رمز کاربري رو نبايد عوض کند ، چون گاهي يک پست احتياج به ويرايش ، کم و زياد کردن و ... داره .
3ـ و اخري هم اين که خانم باشد . و اما دليلش اينکه چون از اين به بعد زياد توي نت نيستم دوستان رو تلفني کمک ميکنم . مثل چهله قبل و قبل تر...
خيلي چيز ها مي خواستم بنويسم .
هم سال قبل و هم امسال مي خواستم از عزاداريهاي رو به ابتذال رفته بنويسم .
مي خواستم از اهداف چهله و باز بيني اونها بنويسم .
مي خواستم در مورد وجه تسميه اين ختم هاي عاشوراي ما به چهله بنويسم..
مي خواستم از عرفان دروغين و عرفان در سايه سار حسين (ع) بنوسيم .
باز هم نشد ... باز هم مسافرم ... باز هم کمبود وقت گريبانم رو گرفت....
انشالله در يک فرصت مناسب . اميدوارم که زياد دور نباشه ...
التماس دعا . ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم .
يوم الله 22بهمن رو به همه ي دوستان عزيز صميمانه تبريک عرض مي کنم.
....به همه چيز فکر کرده بودم غير از حوزه رفتن!!! يعني اصلا تو مدش نبودم . مخصوصا با چند چشمه حرکات نامناسبي که از اقايون طلاب و روحاني در خيابان و ... ديده بودم ، تصوير ذهني مطلوبي نسبت به حوزه و قشر حوزوي نداشتم .
تا اينکه بعد از کنکور ، کمي درباره زندگي درخشان بانو امين(که درود خداوند بر روح پاکش باد) مطالعه کردم . خوندن چند کتاب اخلاقي در دوران دبيرستان هم نقش موثري در اين زمينه داشت . و همينطور يک سري سوالات اعتقادي که دبير تعليمات ديني با همه کوششي که کرد نتونست پاسخ قانع کننده اي براي من بياره و به ناچار با مطالعه يکي دو کتاب به طور موقت روي اين اتش رو خاکستر پاشيدم . اما هنوز اين سوالات توي ذهنم چرخ مي زد. و با گذشت زمان کمي در ذهنم کم رنگ شدند و زندگيم به روال عادي برگشت .
اولين جرقه وقتي زده شد که يکي از بستگان اقاي پدر که به عمرم ايشون رو زيارت نکرده بودم به منزل ما تشريف اوردند و مقداري از حوزه تعريف کردند و بنده رو براي رفتن به حوزه تشويق کردند ... البته من زياد جدي نگرفتم !!!!
گذشت تا سال بعد...اواخر بهار بود ، داشتم روزنامه جام جم رو ورق مي زدم که اطلاعيه ثبت نام حوزه هاي خواهران نظرم رو جلب کرد . و براي اولين بار فکر رفتن به حوزه به ذهنم خطور کرد ... و به طور جدي تصيمم رو گرفتم . بعد از کلي کلنجار رفتن با خودم موضوع را با اقاي پدر در ميان گذاشتم . با وجود اينکه تا نود نه درصد و نيم احتمال مي دادم که ايشون به شدت مخالفت کنند ....چون ايشون هم مثل خيلي هاي ديگه به برکت خرابکاري هاي دولت فخيمه آقاي خاتمي نسبت به قشر روحاني به شدت بدبين بودند و دل خوشي از انها نداشتند و مثل اکثريت مردم ، خرابکاري هاي اين عده رو به پاي همه روحانيون نوشته بودند .
واکنش آقاي پدر در برابر در خواست من مثل کسي بود که فرزند ارشدش امده بود براي معتاد شدن از پدرش کسب اجازه کنه !!!! با حالت دلسوزي خاص و البته با لحن آمرانه بنده رو به ادامه درس خواندن براي کنکور تشويق کردند و هشدار دادند که فکر حوزه رو از سرم بيرون کنم!!!!! من هم اين فکر و از سرم بيرون کردم....
يک ماه بعد ... که اخبار استان اعلام کرد ثبت نام حوزه الزهرا (س) تمديد شده . احتمال دادم که اين مساله شامل همه حوزه ها بشه . براي همين يک بار ديگه شانسم رو امتحان کردم و تيري در تاريکي رها کردم . اين بار با خانم مادر صحبت کردم . ايشون به دليل اينکه مرحوم پدرشون خيلي با قشر روحاني نشست و برخاست داشتند و منزلشون پاتوق خيلي از طلاب و روحانيوني بود که براي تبليغ مي رفتن همدان ، از اين مسأله خيلي استقبال کردند و به من اطمينان دادند که به صورت همه جانبه ازم حمايت کنند .
بعد از حدود يکي دو روز اصرار به اقاي پدر (شما بخوانيد مخ زني به روش فوق پيشرفته!!!!) ايشون با کراهت اجازه دادند که فقط براي اطلاع از شرايط ثبت نام يک سري به نزديک ترين (!) مدرسه علميه بزنيم .
قبل از رفتن براي محکم کاري ، با دفتر آقا تماس گرفتم و در مورد رضايت پدر در اين باره سوال کردم . در کمال ناباوري شنيدم که اذن پدر در اين مورد شرط نيست ! براي همين با اعتماد به نفس بالا همراه خانم مادر رفتيم براي ثبت نام .... اخرين روز ثبت نام بود . بالاخره ثبت نام کرديم .....
روز ازمون که رسيد مانده بودم چطور تا سازمان حج و زيارت برم که اقاي پدر ماشينش رو روشن کرد و فرمود مي رسانمت ! تا اخر ازمون هم گرسنه و تشنه زير افتاب منتظر من مانده بود ...(اقاي پدر خيلي مخلصيم)
روز افتتاحيه از راه رسيد . اول حضرت مدير صحبت کردند و يک جمله فرمودند که هنوز توي ذهنم چرخ مي زنه . ايشون بعد از صحبتهايي که در مورد فضيلت علم و طلب ان کردند فرمودند : ما راه رو به شما نشان مي دهيم . شما بايد اين مسير رو با تمام توان بدويد .... مراقب باشيد ، مبادا يک روز چشم باز کنيد ببنيد که هم مباحثه اي تان فرسنگها از شما جلو افتاده ... تمام اين چهار سال و نيم سعي کردم اين جمله رو فراموش نکنم....
از همون روزهاي اول تحقير ها و تمسخرهاي اطرافيان شروع شد . کساني که قبلا با احترام با من برخورد مي کردند حالا لحنشان تمسخر اميز و پرکنايه شده بود ... کار به جايي کشيد که گاهي خانم خواهر به خاطر توهين هايي که به من مي شد زار زار گريه مي کرد . اما من در عالم ديگري بودم . با رفتنم به حوزه فصل جديدي در زندگي ام اغاز شده بود . حس پرنده ي سبکبالي رو داشتم که تازه از قفس ازاد شده ... حس تشنه اي که تازه به اب رسيده بود . حس آدمي که در شب تاريک توي بيابان گم شده بود و بعد از مدتها سرگرداني حالا راه رو پيدا کرده . قابل وصف نبود و نيست .
حالا بعد از چهار سال و نيم ، اقاي پدر به طلبه بودن من افتخار مي کنه . براي اينکه من رو توي مباحثه ي علمي شکست بده چند دوري فروغ ابديت و فروغ ولايت رو خونده حتي دامنه مطالعاتش در مورد تاريخ ايران و اسلام به جايي رسيده که خيلي از من جلو افتاده و بايد حسابي بدوم تا به ايشون برسم .حالا کسي که به شدت منو براي کارشناسي ارشد و ادامه تحصيل تشويق مي کنه اقاي پدره !!!!
حالا از اينکه چهار سال از بهترين سالهاي عمرم رو صرف علم دين کردم به خودم مي بالم . حس يک برنده رو دارم ، که از راههاي متعدد پيش روش بهترين راه رو انتخاب کرده .
در طول اين چهار سال حتي يک بار هم از رفتن به حوزه احساس پشيماني و خسران نکردم . حتي حالا که ترم اخرم دوست دارم برگردم و دوباره از اول بخونم . از سال دوم با فکر کردن به جشن فارغ التحصيلي اشک هام از چشمم مي چيکيد و حالا شمارش معکوس اغاز شده .
اين پست رو براي ان خواهرهاي گلم نوشتم که هم توي مسنجر و هم توي کامنت ها گفته بودند که مي خواند طلبه شوند .احساس کردم دانستن بعضي مسائل براشان خيلي ضروري است . ثبت نام حوزه هاي خواهران از 13 بهمن شروع شده و تا 13 اسفند ادامه داره . کساني که هدف واقعي شان براي قدم گذاشتن در اين راه پرخطر و پرپيچ و خم الهي و خدايي است بسم الله .
يک هشدار : اگر براي گرفتن ليسانس يا مدرکي قصد رفتن به حوزه را داريد ، سخت در اشتباهيد . بهتره بجاي اينکه پنج سال از بهترين سالهاي عمرتون رو صرف درسهايي که خوندنش مشقت داره و در اخر هم پشيمان از حوزه بيرون برويد ، شانستان را در دانشگاه امتحان کنيد . درست است که اينجا هم مدرک کارشناسي و کارشناسي ارشد و ... مي دهند ولي با اعمال شاقه !!!!
در اخر هم از خواهران طلبه وب نويسم دعوت مي کنم در صورت تمايل يک پست مربوط با اين مطلب بنويسند ، که شامل مطالبي چون : چگونگي طلبه شدن ، نگرش شخصي آنها به حوزه ، فضاي حوزه ، و مطالبي که براي يک ورودي جديد لازم به نظر مي رسد، باشد .
بسم رب الحسين (ع)
دوستان يک سوالي رو مطرح کردند که ان شاءالله سرآغاز يک حرکت وبلاگي در ميان وبلاگ هاي شيعه و محب سيدالشهداء عليه السلام خواهد بود. سوالي که مطرح است اينکه: با کداميک از شهدا يا حماسه سازان عاشورايي انس و الفت بيشتري داريد؟ به کداميک ارادت بيشتري ميورزيد؟ راحت بگويم با کدامشان بيشتر عشقبازي ميکنيد؟ کداميک بيشتر اشکتان را در ميآورند؟ فرقي هم نميکند چه آنانکه به شهادت رسيدند چه آنانکه به اسارت. کاروان حسين عليهالسلام عصاره فضائل مخلوقات زمان بود، در آن نيز از هر صنف و فرقهاي يافت ميشود و بهراحتي ميتوان با يک يا چندي از ايشان ارتباط روحي و باطني برقرار نمود. از آن غلام سياه حضرت گرفته تا حر، از حبيب گرفته تا زُهير، از طفل رضيع گرفته تا قاسم و اکبر و عباس عليهم السلام، از سه ساله تا ام المصائب زينب الصبور و تا خود امام عليهم السلام. نام يکي را ببريد و بنويسيد که چرا-البته براي حب قلبي به سختي دليل عقلي ميتوان آورد-. در صورتي هم که مقدور است کمي در باب خصوصيت شخصيت مورد نظرتان بنويسيد. در پايان نيز از ده نفر از شيعههاي محب و پاي کار دعوت به عمل آوريد.
سال قبل بعد از يک بحث جنجالي در مورد کوتاه بودن راه وصول با عقل يا عشق اين سوال در کلاس مطرح شد . هر کسي يه نظري داشت . من هم اين سوال رو از خودم پرسيدم .
تمام شهداي کربلا دريايي از فضايل بودند . از قمر بني هاشم تا علي اکبر . ان پنج صحابي پيامبر همه و همه آنها . انها با همه فضايل و نيکي هاي خود ، خويشتن را فداي حسين (ع) کردند . و حسين(ع) خود را فداي خدا کرد .انها جز يک جان براي قرباني نداشتند و همان را بذل کردند . و حسين علاوه بر قرباني کردن خود همه چيز و متعلقات خود را حتي حرم خود را هم به نوعي براي خدا قرباني کرد . يعني همان ذبح عظيم . در کربلا همه چيز حول مدار عشق چرخيد و مرکز اين مدار حسين (ع) بود .
يک جمله تاثير گذار از زهير در لحظات اخر هميشه قلبم را مي لرزاند:
او در حالي که از شدت تيرهايي که به او اصابت کرده بود همچون خارپشت شده بود در اخرين لحظات در آغوش حبيب به مولايش حسين (ع) اشاره کرد و به حبيب گفت :عليک بهذا الرجل الغريب....
در کربلا علاوه بر عطش غربت هم غوغا مي کرد .غربت حسين(ع) . همه آن هفتاد و دوتن کوشيدند تا با فدا کردن خود از شدت اين غربت بکاهند . ولي ، ولي با رفتن هر کدام مولايشان غريب تر شد ...
دوستان عزيز :
ورودي 84 ، نافذ ، کوهپايه ، راهيان مدرسه فقاهت ، کشکول عشق ، قصه بچه بسيجي ، سوتک ، گل دختر ، جهاد همچنان باقي است ، رند .گمنام اشنا
دعوت شديد به بازي عاشقي ، دست به قلم شويد ... ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام . عيد سعيد غدير خم رو با کمي تاخير و البته با عرض معذرت خدمت دوستان عزيز تبريک و تهنيت عرض مي کنم .
دوستان عزيز از همين الان ثبت نام چهله زيارت عاشورا شروع شد .
کساني که مايلن با نام يک شهيد ثبت نام کنند .
نکته مهم : با نام سرداران ثبت نام نمي کنيم . از پارتي بازي هم خبري نيست .
زمان چهله از روز عاشورا تا اربعين حسيني است .
مهلت ثبت نام هم تا روز هشتم محرم مي باشد .
چون بنده فعلا دستم از دنياي نت کوتاه است از دوستان عزيز دعوت مي کنم که براي اطلاع رساني به ياري بنده و بچه بسيجي عزيز بشتابند و باقي دوستان رو هم خبر کنند . اجرتان با امام حسين (ع).
باقي هم دعا براي فرج مولا مهدي (عج).
ياعلي.
چند روز قبل يکي از دفترچه يادداشت هاي عمو جانم رو پيدا کردم . يادداشت هاي زمان جنگ . در واقع چرک نويس نامه هايي که قرار بود پست کنه. تاريخ يادداشت اولش براي سال 64 بود. از اونجا که اونها همه بچه هاي کم سني بودند که از مدرسه و دبيرستان فرار کرده بودند و جبهه رفته بودند و نامه هاشون رو هم از روي هم کپ مي زدند ، اوضاع نامه نگاريشون افتضاح بود . طوري که با خوندن دو تا از نامه هاي اول دفترچه از خنده روده بر شده بوديم . ديدم بدک نيست اين نامه ها رو توي وب بذارم تا هم عده بيشتري بخونن و فيض ببرند و هم در طول زمان در اثر پوسيدگي و حوادث از بين نروند ...
اصل نامه را با فونت بُلد مي نويسم .
نامه اي به دوست
از طرف : ي. ر
حضور محترم آقاي محمد سلام . پس از تقديم عرض سلام اميدوارم (در سايه عنايت ) خداوند متعال(سالم و سلامت باشيد ) شما نيز( گويا جواب نامه دوستش است که سلام رسانده ) سلام گرم و خالصانه اين برادر حقير شما (ضمير اضافه! دست و دلبازي است ديگر چه مي شود کرد !!!) را با دلي پاک و مخلص (من نمي دانم اين کلمه مخلص اينجا چه نقشي دارد ؟) از مهر و دوستي از فرسنگها راهي دور بر روي برگ کاغذي ناقابل در دل يک قاصدک سفيد قرار مي گيرد (متن ادبي عموي منو حال مي کنيد !!! به خودم رفته ها !!!) و به نزد شما مي رسد ، پذيراي آن بوده باشيد انشاءالله . (جمله بندي را عشق است !!)
باري ، دوست گرامي به پايان نامه رسيدم . ديگر نامه جا ندارد تا برايت بيشتر بنويسم .(دروغ نوشته ! چون تازه رسيده بود به نصف برگه نامه !!!!) بيشتر از اين مزاحم وقت عزيز شما نمي شوم و شما را بخدا مي سپارم . (به اين مي گويند پرهيز از پرگويي !!!)
خداحافظ .
شب 4 شنبه / امضا : ي.ر 13/9/64
..............................................................
نکته : نامه عينِ عين نسخه خطي نوشته شده . بدون حذف بدون سانسور .
نکته : هرچند دير شده ولي روز بسيج رو به يک بسيجي عزيزم ، بسيجي جانم ، خودم ، سيد جونم و همه بسيجي هاي فعال و غير فعال و با کارت و بي کارت و کلا به همه کساني که مرام بسيجي دارند تبرک مي گم .
نکته : به دليل سکته قلبي و مغزي کامپيوترم، وب نويسي تا اطلاع ثانويه تعطيل شد و مدتي در خدمت دوستان عزيز نيستم بهتره شما بخوانيد ( دوستان گرامي از شر بنده خلاص خواهند بود ). راستش آپ کردن وب از حوزه حال نمي دهد . اصلا ...
نکته : تازه توي جشنواره وبمون برگزيده شده بود مي خواستيم بنشينيم دوستان بيايند تبريک بگويند که از همه شان سلب توفيق شد!!!!
نکته: ولي خودم به حاج محسن ، حاج اقا داوود آبادي (که حضوري هم تبريک گفتم ) حاج حميد و همسر گراميشان و دريادلان عزيز(که به ايشون هم حضوري تبريک گفتم) و مدير وب شلمچه اقاي نياکي(اگر درست نوشته باشم) و همه دوستاني که برگزيده شدن تبريک عرض ميکنم .
ياعلي.
نکته : اخرين مهلت ثبت نام چهله تا پايان روز سه شنبه 29/8 تمديد شد . دوستاني که مايلند شرکت کنند . با نام يک شهيد ثبت نام کنند . (با نام سرداران ثبت نام نمي کنيم ) . بسم الله ...
آيت الله وحيد خراساني :
اي دختر عقل و خواهر دين
وي گوهر درج و عشر تمکين
اي ميوه شاخسار توحيد