بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
قرار نبود به اين زودي ها آرامش آرامش عزيزم رو به هم بزنم . براي گذاشتن ليست چهله هم نيامديم چون هنوز ليست چهله تکميل نشده . اما انگار داره اتفاق بدي مي افته و يه ادم مريض شايد هم يه سري آدم هاي مريض دارن کارهاي زشتي مي کنند . از دو نفر از دوستان پيغام بهم رسيده که يک ادم بي انصاف و بي ايمان داره براي دوستانم کامنت مي ذاره از طرف من و شايد هم نويسنده هاي وبم . مضمون کامنت اشکالي نداره ولي لينکش که ظاهرا لينک ليست چهله است منتهي مي شه به عکس هاي مستهجن . پناه بر خدا ...
وقتي اين اتش به دامن بهار افتاد و او از نت رفت و وقتي که اف ها و کامنت هاي تکذيبيه اقاي مداحي رو دريافت مي کردم احتمال دادم که اين اتش دامن ما را هم بگيرد ، اما نه به اين زودي و نه از طريق چهله ها . دوستاني که اين يک سال و خرده اي با ما همراه بودن ما رو به خوبي ميشناسن . اما اين تکذيبيه براي دوستان تازه وارد ماست و يه تذکر براي آدمهاي گرگ صفتي که به زودي دستشون رو خواهد شد . گر نگهدار من آن است که خود مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد . ما تنگ آبرويمان را به دست صاحبمان به امانت سپرده ايم .
*** يک تذکر : دوستان عزيز پارسي بلاگي توجه داشته باشن هم من قبل از اين و هم من بد از اين فقط کامنت هايي که با امضاي الکترونيکي به دستتون مي رسه و رسيده از طرف بنده است باقي رو ... لعنت خدا بر دل سياه شيطان ... .
اين هم تکذيبيه رسمي : سلام . بدينوسيله ارسال هر گونه کامنت با مضمون دريافت ليست چهله که حاولي لينک هاي مستهجن باشد از طرف مدير و همه نويسندگان وب نسيمي از بهشت تکذيب مي گردد. لطفا به همه دوستاني که فکر مي کنيد در چهله هاي ما شرکت مي کرده اند اين مطلب رو اطلاع دهيد .
با تشکر مدير نسيمي از بهشت .
ياعلي.
بسم الله الرحمن الرحيم
زهرا مي گفت دوستش محيا مي خواد بعد از تمام شدن امتحانات يه جشن تولد بگيره . گفتم خب تو هم برو ! گفت نه !!! عمراً ! پرسيدم چرا ؟ گفت آخه مي خوان شلوغ بازي در بيارن !!! خواستم واضح تر توضيح بده ... گفت : "محيا مي خواد بعد از تولدش همه کتابهاي درسي اش رو بريزه بسوزونه !!! " احساس کردم دو عدد شاخ مثل شاخ "تک شاخ ها" روي سرم سبز شده ! پرسيدم :آخه چرا ؟ گفت : چون اون از امسال مي خواد ديگه ترک تحصيل کنه و پيش رو نمي خونه !!! قيافه ام به طرز تابلويي احمقانه شده بود ... داشتم با دهان باز به حرفهاي او گوش مي دادم و با خودم جريانات کتاب سوزي هاي قرون وسطي اروپا و کتابسوزي هاي عصر مغول بلاد اسلامي رو مرور مي کردم ... . و مانده بودم در شدت علاقه اين دختر خانم ها به درس و مدرسه ...!
مي پيچم توي خيابان _خيابان خودمون!_ با صحنه غريبي مواجه مي شود ... . يک بار پلک مي زنم ببينم درست مي بينم يا نه! مي خواهم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم و مقايسه کنم خيابان خودمون رو با خيابان اصلي ... اما احساس مي کنم حرکت به صورت فجيحي احمقانه است!!! از خودم مي پرسم :"به نظر تو الآن زمستونه؟!" دوباره به خودم مي گويم :"حالت خوبه؟!" نه درست مي بينم کف خيابان سفيد ِ سفيد شده ... اما نه از برف ! بلکه با تکه هاي کاغذِ کتاب هاي ِ درسي ِ دانش آموزانِ ِعلاقه مند ِبه درس ِ دبيرستان ِ بوعلي! خب روز آخر امتحانشان بوده و همه آنهايي که فکر مي کردند قبول مي شوند يا قبول نمي شوند(!) کتاب هاي شان را ساتوري !!! کرده اند و ريخته اند به هوا تا عقده شان باز شود ...!
مي مانم در شدت علاقه اين دانش آموزان به درس و مدرسه ...!
مي مانم در شدت موفقيت و پيش(!)رفت اين کشور که قرار است به دست همين محصلان و عشاق درس و بحث ساخته شود...!
مي مانم... نه مي روم خانه ...!
.........................................
* رو به روي خانه ما يک دبيرستان پسرانه است . درست بيست قدم ...
**همان دبيرستاني که "ميثم" تمام دوران راهنمايي و دبيرستانش را آنجا گذراند ... اخرين نفر مي رفت و اولين نفر بر مي گشت...!
*** حيف راضي نيست لينک وبش رو بذارم از قلم زيباش استفاده کنيد ...
**** دنيا رو مي بيني ؟ خواهر برادري رو مي بيني ؟ اي خداااااااااا !
***** وب تحويل نويسنده هاي جوان و پرشور ... ما رفتيم مرخصي وبلاگي ، براي يه مدت از شر دست (!) و زبان (!) ما آسوده ايد ... اونهايي که چهله شرکت کردند يا نکردند ما رو هم دعا کنند ... .
ياعلي.